شعر و ادبیات: داستان واقعی مرد و سگ وفادار

Translate

داستان واقعی مرد و سگ وفادار



زن وشوهرجوانی پس سالها ازدواج بچه دارنمی شدن برای اینکه از تنهایی دربیان یه توله روتوایلر میخرن و اونو مثل پسر خودشون بزرگ میکنن...

این روت بزرگ می شه چندین بار جون این زن و شوهر رو نجات می ده  حتی از دست راهزنا....
اما پس از گذشت 7 سال این خانم و اقا ی جوان صاحب نوزادی میشن که باعث می شه به روتوایلر دیگه کمتر توجه کنن....


سگ حسودی میکنه اما کاربدی انجام نمیده.......


تا این که یه روز اقا و خانوم نوزادشون رو که خواب بود روی گهواره تنها میذارن وبرای درست کردن کباب به تراس خونه میرن اما وقتی برمیگردن به داخل خونه تا برای بردن فرزندشون به مهد کودک اماده بشن میبینن روتوایلر با دهن خونی تو راه روی خونه ایستاده.

مرد عصبانی می شه و بدونه اینکه فکری کنه اسلحشو برمیداره و سگش رو درجا میکشه......

و خیلی سریع می رن به اتاق نوزاد میبینن روتوایلر یه مار بزرگر و کشته و سر مار رو کنده تا به بچه اسیبی نزنه.......


همون لحظه مرد فریاد میزنه که من سگ وفادارمرو کشتمممممم....

(این داستان واقعیست)

0 دیدگاه ::

ارسال یک نظر