شعر نقش از سهراب سپهری



در شبی تاریك
كه صدایی با صدایی در نمی آمیخت
و كسی كس را نمی دید از ره نزدیك،
یك نفر از صخره های كوه بالا رفت
و به ناخن های خون آلود
روی سنگی كند نقشی را و از آن پس ندیدش هیچكس دیگر.
شسته باران رنگ خونی را كه از زخم تنش جوشید و روی صخره ها خشكید.
از میان برده است طوفان نقش هایی را
كه بجا ماند از كف پایش.
گر نشان از هر كه پرسی باز
بر نخواهد آمد آوایش.

آن شب
هیچكس از ره نمی آمد.
تا خبر آرد از آن رنگی كه در كار شكفتن بود.
كوه: سنگین، سرگران، خونسرد.
باد می آمد، ولی خاموش.
ابر پر می زد، ولی آرام.
لیك آن لحظه كه ناخن های دست آشنای راز
رفت تا بر تخته سنگی كار كندن را كند آغاز،
رعد غرید،
كوه را لرزاند.
برق روشن كرد سنگی را كه حك شد روی آن در لحظه ای كوتاه
پیكر نقشی كه باید جاودان می ماند.

امشب
باد و باران هر دو می كوبند:
باد خواهد بر كند از جای سنگی را
و باران هم
خواهد از آن سنگ نقشی را فرو شوید.
هر دو می كوشند.
می خروشند.
لیك سنگ بی محابا در ستیغ كوه
مانده بر جا استوار، انگار با زنجیر پولادین.
سال ها آن را نفرسوده است.
كوشش هر چیز بیهوده است.
كوه اگر بر خویشتن پیچد،
سنگ بر جا همچنان خونسرد می ماند
و نمی فرساید آن نقشی كه رویش كند در یك فرصت باریك
یك نفر كز صخره های كوه بالا رفت
در شبی تاریك.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر