شعر و ادبیات: داستان کوتاه و آموزنده از آسایشگاه سالمندان

Translate

داستان کوتاه و آموزنده از آسایشگاه سالمندان



هَرچی ازش می پُرسیدی در جوابت می گفت : آره

مثلاً می گفتی : منو می شناسی ؟

- آره

می گفتی : اینجا خوبه برات ، راحَتی ؟

- آره

می گفتی : خوشحالی که اینجایی ؟

- آره

می گفتی : می خوای بریم بیرون یِ دوری بزنیم ، دلت واشه ؟!

اونوقتِ که اِنقدر جیغ میکشهُ دآدُ فریآد می کنه که نه! نه! نه!

بعداً دلیلش رو پرستار آسایشگاه بهت می گه :

« آخه ، با هَمین بَهونه آوردنش سرایِ سالمندان »

این سوال نباید می پرسیدی .

0 دیدگاه ::

ارسال یک نظر