شعر و ادبیات: داستانی کوتاه و خواندنی از وعده پادشاه

Translate

داستانی کوتاه و خواندنی از وعده پادشاه



پادشاهی در یك شب سرد زمستان از قصر خارج شد.
هنگام بازگشت سرباز پیری را دید كه با لباسی اندك در سرما نگهبانی می داد.
از او پرسید : آیا سردت نیست؟ نگهبان پیر گفت : چرا ای پادشاه اما لباس گرم ندارم و مجبورم تحمل كنم.
پادشاه گفت : من الان داخل قصر می روم و می گویم یكی از لباس های گرم مرا را برایت بیاورند.


نگهبان ذوق زده شد و از پادشاه تشكر كرد. اما پادشاه به محض ورود به داخل قصر وعده اش را فراموش كرد.
صبح روز بعد جسد سرمازده پیرمرد را در حوالی قصر پیدا كردند، در حالی كه در كنارش با خطی ناخوانا نوشته بود : ای پادشاه من هر شب با همین لباس كم سرما را تحمل می كردم اما وعده ی لباس گرم تو مرا از پای درآورد!

0 دیدگاه ::

ارسال یک نظر