شعر و ادبیات: داستانی کوتاه و خواندنی از سیمین بهبهانی

Translate

داستانی کوتاه و خواندنی از سیمین بهبهانی



وای که ردپای دزد آبادی ما، چقدر شبیه چکمه های کدخداست؟؟؟؟؟؟
روزی که ردپای به جا مانده، شبیه چکمه های کدخدا بود..
یکی میگفت: دزد، چکمه های کدخدا را دزدیده،
دیگری گفت: چکمه هاش شبیه چکمه کدخدا بوده.
هر کسی به طریقی واقعیت را توجیه میکرد.
دیوانه ای فریاد برآورد: که مردم؛ دزد، خود کدخداست،
مردم پوزخندی زدن و گفتند:


کدخدا به دل نگیر، مجنون است دیوانه است،
ولی فقط کدخدا فهمید که تنها عاقل آبادی اوست.
از فردای آن روز کسی آن مجنون را ندید و احوالش را جویا شدند که کدخدا میگفت: دزد او را کشته است،
کدخدا واقعیت را گفت ولی درک مردم از واقعیت، فرسنگها فاصله داشت، شاید هم از سر نوشت مجنون میترسیدند چون در آن آبادی، دانستن بهایش سنگین ولی نادانی، انعام داشت، پس همه عرعرکنان هر روز در خانه کدخدا جمع میشدند!!!!!
سیمین بهبهانی

0 دیدگاه ::

ارسال یک نظر