شعر و ادبیات: داستانی کوتاه و خواندنی از وزیر دربار و شاه

Translate

داستانی کوتاه و خواندنی از وزیر دربار و شاه




روزگاری پادشاه و وزيری بودند،در این مدت وزير همراه، پادشاه بود و هر اتفاق خير يا شری كه برای پادشاه ميافتاد وزير خطاب به بادشاه ميگفت: حتما حكمت خداست..! تا اينكه روزی پادشاه دستش را با جاقو بريد، و وزير مثل هميشه گفت: بريده شدن دستت حكمتی دارد! پادشاه اين بار عصبانی شد، و با تندی با وزير برخورد كرد،و او به حكمت اين اتفاق باور نداشت و وزير را به زندان انداخت.


فردای آنروز طبق عادت به شكار رفت، ولی! اينبار بدون وزير بود مشغول شكار بود، كه عده ای مردان بومی او را گرفتند و خواستن پادشاه را برای خدايانشان قربانی كنند! ولی قبل از قربانی متوجه شدن! دست بادشاه زخمی است! وآنان تنها قربانی سالم و بدون نقص ميخواستن. به خاطر همين بادشاه را آزاد كردن! پادشاه به قصر برگشت و بيش وزير در زندان رفت! و قضيه را برای او نقل كرد: و گفت: حكمت بريده شدن دستم را فهميدم! ولی: حكمت زندان رفتن تو را نفهميدم! وزير جواب داد: اگر من زندان نبودم حتما با تو به شكار می آمدم، و من كه سالم بودم به جای شما حتما قربانی ميشدم

0 دیدگاه ::

ارسال یک نظر