شعر و ادبیات: شعر ایرانشهر از حمید مصدق

Translate

شعر ایرانشهر از حمید مصدق



زمانی دور
در ايرانشهر
همه در بيم
نفس در تنگنای سينه ها محبوس
همه خاموش
و هر فرياد در زنجير
و پای آرزو در بند


هزار آهنگ و آوای خروشان بود و لب خاموش
فضای سينه از فرياد پر بود و لب خاموش
و باد سرد
ـ چونان کولی ولگرد
به هر خانه به هر کاشانه سر می کرد
و با خشمی خروشان
شعلهء روشنگر انديشه را
ـ می کشت
شب تاريک را تاريکتر می کرد
نه کس بيدار
نه کس را قدرت گفتار
همه در خواب
همه خاموش
به کاخ اندر
که گرد ا گرد آن را برج و بارو
تا دل اين قير گون دريای وارون بود
نشسته اژدهاک ديو خو
ـ‌ بروی تخت خويشتن هشيار
مبادا کس شود بيدار
لبانش تشنهء خون بود
نمانده دور
ز چشم و گوش او پنهان ترين جنبش
لبش را می فشرد آهسته با دندان
غمين ـ پژمان
چنين با خويشتن نجوای گنگی داشت:
(( جز اينم آرزويی نيست
((که ريزم زير تيغ خويش خون مردمان
 ـ هفت کشور را
وليکن بر نمی آورد هرگز آرزويش را
اردو يسور آناهيتا
که نيک است او
که پاک است او
که در نفرت زخوی اژدهاک است او
 *   *    *

در آن دوران
در ايرانشهر
همه روزش چو شبها تار
همه شبها زغم سرشار
نه در روزش اميدی بود
نه شامش را سحرگاه سپيدی بود
نه يک دل در تمام شهر شادان بود
خوراک صبح و ظهر و شام ماران دو کتف اژدهاک پير
مدام از مغز سرهای جوانان
ـ اين جوانمردان ـ ايران بود.
{ جوانان را به سر شوری است توفانزا
{ اميد زندگی در دل
{ زبند بندگی بيزار
و اين را اژدهاک پير می دانست
از اينرو بيشتر بيم و هواسش از جوانان بود
کلاغان سيه
ـ اين فوج پيش آهنگ شام تار
فراز شهر با آواز ناهنجار
رسيدند آن زمان چون ابر ظلمت بار

  *   *    *

زمين رخت عزای خويش می پوشيد
زمان
ـ ته مانده های نور را در جام خاک خسته می نوشيد
فرو افتاده در طشت افق خورشيد
ميان طشت خون خورشيد می جوشيد
سياهی برگ و پر بگشود
پيچک وار
بر ديوار
می پيچيد
شبانگاهان به گلميخ زمان
شولای شوم خويش می آويخت
و بر رخسار گيتی رنگها قيرگون می ريخت.
در اين تاريکی مرموز ـ شهر بی تپش مدهوش
چراغ کلبه ها خاموش
در اين خاموش شب اما
درون کلبهء آهنگری يک شعله سوزان بود.

 *    *     *

لب هر در
به روی کوچه ها آهسته وا می شد
و از دهليز قلب خانه ها با خوف
سراپا واژهء انسان رها می شد
هزاران سايهء کمرنگ
ـ در يک کوچه با هم آشنا می شد
طنين می شد
 ـ صدا می شد
صدای بی صدائی بود
 ـ فرمان اهورايی

*    *     *

درون کورهء آهنگری آتش فروزان بود
و بر رخسار کاوه سايه های شعله می رقصيد
غبار راه سال و ماه
نشسته در ميان جنگل گيسوی مشکين فام
خطوط چين پيشانيش
نشان از کاروان رفتهء ايام
نهاده پای بر سندان
دژم ـ پژمان
پريشان بود
ستمها بر تن و بر جان او رفته
دلش چون آهنی در کورهء بيداد ها تفته
از آنرو آن سيه کردار
گجسته اژدهاک پير دژ رفتار
ـ آن خونخوار
هماره خون گلگون جوانان وطن می خورد
روان کاوه زين اندوه می آزرد
اگر چه پيکرش را حسرتی جانکاه می کاهيد
درون سينه اش دل؟
 ـ نه
ـ که خورشيد محبت گرم می تابيد
به قلبش گرچه اندوه فراوان بود
هنوزش با شکست از گشت سال و ماه
فروغ روشنی بخش اميد و شوق
ـ در چشمش نمايان بود
در آن ميدان
کنار کارگاه کاوه جمعی جنگجو ـ جانباز
فزونی می گرفت آن جمع را هر چند
در آنجا کاوه بر آن جمع جانبازان جنگاور
نگاهی مهربان افکند
اگرچه بيمناک از جان ياران بود
همه ياران او بودند
همه در انتظار لحظهء فرمان او بودند
و کاوه
ـ مرد آزاده ـ
سکوت خويش را بشکست و اينسان گفت:
((گذشت سالهای سال
((که دلهامان تهی گشته است از آمال
(( اجاق آرزوها کور
(( چراغ عمرمان بی نور
(( تن و جانمان ـ اسير بند
(( به رغم خويشتن تا چند
(( دهيم از بهر ماران دو کتف اژدهاک پير
(( سر فرزند
(( مرا جر قارن
ـ اين دلبند
(( نمانده ديگرم فرزند
(( اگر در جنگ با دشمن
(( روان او رود ازر تن
(( از آن به تا سر او طعمه ماران دوش
 ـ اژدهاک ديوخو گردد
(( شما را تا به چند آخر
(( نشستن روز و شب اندوه و غم خوردن
(( شما را تا به کی بايد
(( در اين ظلمت سرا عمری به سر بردن
(( بپاخيزيد!
(( کف دستانتان را قبضهء شمشير می بايد
(( کماندارانتان را در کمانها تير می بايد
(( شما را اکنون عزمی راسخ و پی گير می بايد
(( شما را اين زمان بايد
 (( دلی آگاه
(( همه با همدگر آگاه
(( نترسيدن ز جان خويش
(( روان گشتن به سوی دشمن بدکيش
(( نهادن رو به سوی دژ ديوان جان آزار
(( شکستن شيشهء نيرنگ
(( بريدن ريشهء تزوير
(( دريدن پردهء پندار
(( اگر مردانه روی آريد و برداريد
ـ از روی زمين از دشمنان آثار
(( شود بی شک
(( تن و جانتان زبند بندگی آزاد
ـ دلها شاد
(( تن از سستی رها سازيد
(( روانها را به مهر اورمزدا آشنا سازيد
(( از آن ماست پيروزی
(( درنگی کاوه کرد
ـ آنگاه با لبخند
نگاهی گرم و گيرا بر گروه مردمان افکند
لبش را پرسشی بشکفت
به گرمی گفت با ياران:
(( در اينجا هست آيا کس
(( که با ما نيست هم پيمان؟
گروهی عزمشان راسخ
که ـ اکنون جنگ بايد کرد
به خون اهرمن شمشير را گلرنگ بايد کرد
و دامان شرف را پاک از هر ننگ بايد کرد
گروهی 
ـ گرچه اندک ـ
ـ در نگهشان ترس و نوميدی هويدا بود
و در رخسارشان انديشهء ترديد پيدا بود
زبانشان زهر می پاشيد
ـ زهر ياس و بد بينی
بد انديشی تهی از مهر ميهن قلب نا پاکش
صدا سرداد:
(( ـ ای ياران
(( فضای آسمان است اين
(( همانا نيست جز اين سرنوشت ما در اين کشور
(( چه خواهد کرد با گفتار خود کاوه
(( گروهی را به کشتن می دهد اين مرد آهنگر
(( و تو ای کاوه ! ای بی دانش و تدبير
(( نمی دانی مگر اين اژدهاک پير
(( به جان پيمان ياری تا ابد با اهرمن دارد
(( نگيد حلقهء اين بندگی در گوش
ـ تا جان در بدن دارد
(( نمی دانی مگر کاو آرزومند است
(( زمين هفت کشور را
(( زخون مردمان هفت کشور لعل گون سازد
(( روان در هفت کشور رود خون سازد
(( تو را که نيست غير از انتقام خون فرزندان
(( نه در دل آرزويی
ـ نی هوای ديگری در سر
(( چه می گويی دگر
ـ انديشه ات خام است
(( تو را اينک سزا لعن است و دشنام است
(( من اينجا در ميان رنج غمها می نشينم در شبان تار
(( که آخر در پا شام سيه را هم سر انجام است
(( در اين ماندن
(( اگر ننگ است اگر نام است
(( نمی پويم من اين ره را
ـ که آرامش
(( نه در رزم است
در بزم است
 با جام است
سخنها کار خود می کرد
ميان جمع موج افتاد
شدند انديشه ها سرگشته در گردابی از ترديد
سپاه ياس در کار تسلط بود
ـ براميد
چه بايد کرد؟
گروهی گرم اين نجوا
که (( اکنون نيکتر مردن
(( از اينسان زندگی با ننگ و بدنامی به سر بردن
گروهی بر سر ايمان خود لرزان
که (( آری نيک می گويد
(( کنون اين اژدهای فتنه در خواب است
(( نشايد خوابش آشفتن
گروهی که به کيش آيند و با فيشی روند
ـ آمادهء رفتن
که ناگه بانگ گردی از ميان انجمن بر خاست:
(( جبان خاموش شرمت باد!
صدای گرم و گيرايش
شکست انديشهء ترديد
کلامش دلپذير افتاد
سکونی و سکوتی جمع را بگرفت
نفس در تنگنای سينه ها واماند
که اين آوای مردانه
ـ زنو بر آسمان برخاست:
(( جبان خاموش شرمت باد
(( تو ای خو کرده با بيداد
(( سحر با خود پيام صبح می آورد
(( لبان ياوه گو بر بند
(( که پيکان نفاق از چلهء لبهات می بارد
(( اگر صد لشکر از ديو و ددان اژدهاک بدکنش
ـ با حيله و ترفند
(( به قصد ما کمين سازند
(( من و تو ـ ما اگر گردند
 ـ بنيادش بر اندازند
(( هراسی در دل ما نيست
(( ستمهايی که بر ما رفت
(( از اين افزون نخواهد شد
(( دگر کی به شود کشور
(( اگر اکنون نخواهد شد
(( اگر می ترسی از پيکار
(( اگر می ترسی از ديوان جان آزار
(( تو را بر جنگ دشمن نيست گر آهنک
(( تو اين راه تنهايی
 ـ که آلودست با هر ننگ
(( نويد ما
 ـ اميد ماست
(( اميد ماست که چون صبح بهاری دلکش و زيباست
(( اگر پيمان
گجسته اژدهاک ديوخو
ـ با اهرمن دارد
(( برای مردم آزاده گر بند و رسن دارد
(( دليران را از اين ديوان کجا پرواست
(( نگهدار دليران وطن مزداست
ميان آن گروه خشمگين اين گفتگو افتاد:
(( بلی مزداست
(( نگهدار دليران وطن مزدای بی همتاست.
نفاق افکن ز شرم و بيم رسوايی گريزان شد
و در خيل سياهيها ی شب
ـ از پيش چشم خشمگين خلق پنهان شد
و مردم  ـ‌ باز با ايمان راسختر
زجان و دل به هم پيوسته
ـ با هم يار می گشتند
به جان آمادهء پيکار می گشتند
کنار کورهء آهنگری کاوه
به سر انگشت خود بسترد و اشک شوق
ـ آنگه گفت:
(( فری باد و همايون باد
(( شما را عزم جزم
ـ ای مردم آزاده
(( به سوی مهر باز آئيد
(( و از آئينه دلها
((  غبار تيره ترديد بزدائيد
(( روانها پاک گردانيد
(( و از جانها نفوذ اهرمن رانيد
(( که می گويد
(( قضای آسمان است اين و ديگر گون نخواهد شد؟
(( قضای آسمانی نيست
(( اگر مردانه برخيزيد
(( و با ديو ستم جانانه بستيزيد
(( ستمگر خوار و بی مقدار
(( به پيش عزم مردان و دليران چون نخواهد شد؟
نگاه کاوه چون عقابی بيکران دور را پيمود
دل و جانش در آن دم با اهورا بود
به سوی آسمان دستان فرا آورد
 ـ ياران هم چنين کردند
نيايش با خدای عهد و پيمان ميترا آورد
(( خدای عهد و پيمان ـ ميترا
ـ پشت و پناهم باش
(( بر اين عهد و بر اين ميثاق
(( گواهم باش در اين تاريک پر خوف و خطر
 ـ خورشيد راهم باش!
(( خدای عهد و پيمان ـ ميترا
ـ دير است ـ اما زود
(( مگر سازيم بنياد ستم نابود
(( به نيروی خرد از جای بر خيزيم
(( و با ديو ستم آن سان در آويزيم و
ـ بستيزيم
(( که تا از بن
(( بنای اژدهاکی را بر اندازيم
(( به دست دوستان از پيکر دشمن
ـ سر اندازيم
(( و طرحی نو در اندازيم
پس آنگه کاوه رويش را
به سوی کورهء آهنگری گرداند
زمين با زانوانش آشنا شد
ـ و کاوه با نجوا
نيايش را دگر باره چنين بر خواند:
(( به داداری خردمندی
(( که بی مثل است و بی مانند
(( به نور ـ اين روشنی بخش دل و جان و جهان سوگند
(( که می بنديم امشب از دل و از جان همه پيمان
(( که چون مهر فروزان از گريبان افق سر بر کشد تابان
(( جهانی را زبند ظلم برهانيم
(( ز لوث اژدهاک پير
(( زمين را پاک گردانيم.
سپس برخاست
به نيزه پيش بند چرمی اش افراشت
نگاه او فروغ و فر فرمان داشت
(( کنون ياران به پاخيزيد!
(( و بر پيمان بسته ارج بگزاريد
(( عقاب آسا و بی پروا
(( به سوی خسم روی آريد!
((به سوی فته و پيروزی
(( به سوی روز بهروزی
زمين و آسمان لرزيد
 و آن جمعيت انبوه
زجا جنبيد ـ‌
ـ‌ چونان شير خشم آگين
به سان کورهء آتشفشان از خشم
ـ جوشان شد
چنان توفان بنيان کن
 ـ خروشان شد
روانشان شاد
زبند بندگی آزاد
به سوی بارگاه اژدهاک پير با فر ياد
غضبشان ـ شير
به مشت اندر فشرده قبضهء شمشير
و در دلشان شرار عقده های ساليان دير
و در بازويشان نيرو
و در چشمانشان آتش
همه بی تاب و بس سرکش
روان گشتند
به سوی فتح و آزادی
به سوی روز بهروزی
و بر لبها سرود افتخار آميز پيروزی
به روی سنگ فرش کوچه ـ‌سيل خشم
ـ در قلب شب  تاری
چو تند آب بهاری پيش می لغزيد
و موج خشم بر می کند و از روی زمين می برد
بنای اژدهاکی را
و می آورد
طربناکی و پاکی را

 *    *      *

در آن شب از دل و از جان
به فرمان سپه سالار کاوه ـ مردم ايران
ز دل راندند
نفاق و بندگی و خسته جانی را
و بنشاندند
صفا و صلح و عيش و شادمانی را
نوازش داد باد صبحدم بر قلهء البرز
درفش کاويانی را

0 دیدگاه ::

ارسال یک نظر