شعر و ادبیات: شعر درفش کاويانی از حمید مصدق

Translate

شعر درفش کاويانی از حمید مصدق



و چیزها اندر این نامه بیابد
كه سهمگین نماید
و این نیكوست
چون مغز او بدانی
تو رادرست گردد و دلپذیر آید
چون ماران كه از دوش ضحاك بر آمدند

این همه درست آید به نزدیك دانایان و بخردان به معنی
و آن كه دشمن دانش بود این را زشت گرداند
و اندر جهان شگفتتی است
شبی آرام چون دریا بی جنبش
سكون ساكت سنگین سرد شب
مرا در قعر این گرداب بی پایاب می گیرد
دو چشم خسته ام را خواب می گیرد
من اما دیگر از هر خواب بیزارم
حرامم باد خواب و راحت و شادی
حرامم باد آسایش
من امشب باز بیدارم
میان خواب و بیداری
سمند خاطراتم پای می كوبد
به سوی روزگار كودكی
دوران شور و شادمانیها
خوشا آن روزگار كامرانیها
به چشمم نقش می بندد
زمانی دور همچون هاله ابهام ناپیدا
در آن رویا
به شچم خویش دیدم كودكی آسوده در بستر
منم آن كودك آرام
تهی دل از غم ایام
ز مهر افكنده سایه بر سر من مام
در ان دوران
نه دل پر كین
نه من غمگین
نه شهر این گونه دشمن كام
دریغ از كودكی
آن دوره آرامش و شادی
دریغ از روزگار خوب آزادی
سر آمد روزگار كودكی اینك در این دوران در این وادی
نه دیگر مام
نه شهر آرام
دگر هر آشنا بیگانه شد با آشنای خویش
و من بی مام تنها مانده در دشواری ایام
تو اما مادر من مادر ناكام
دلت خرم روانت شاد
كه من دست نیازی سوی كس هرگز نخواهم برد
و جز روح تو این روح ز بند آزاد
مرا دیگر پناهی نیست دیگر تكیه گاهی نیست
نبودم این چنین تنها
و ما در دل شبهل
برایم داستان می گفت
برایم داستان از روزگار باستان می گفت
و من خاموش
سرا پا گوش
و با چشمان خواب آلود در پیكار
نگه بیدار و گوش جان بر آن گفتار
در آن شب مادر من داستان كاوه را می گفت
در آن شب داستان كاوه آن آهنگر آزاده را می گفت
گل خورشید وا می شد
شعاع مهر از خاور
نوید صبحدم میداد
شب تیره سفر می كرد
جهان از خواب بر می خاست
و خورشید جهان افروز
شكوهش می شكست آنگه
خموشی شبانگاه دژم رفتار
و می آراست
عروس صبح را زیبا
وی می پیر است
جهان را از سیاهیهای زشت اهرمن رخسار
زمین را بوسه زد لبهای مهر آسمان آرا
و برق شادمانیها
به هر بوم و بری رخشید
جهان آن روز می خندید
میان شعله های روشن خورشید
پیام فتح را با خود از آن ناورد
نسیم صبح می آورد
سمند خسته پای خاطراتم باز می گردید
می دیدم در آن رویا و بیداری
هنوز آرام
كنار بستر من مام
مگر چشم خرد بگشاید و چشم سرم بندد
برایم داستان می گفت
برایم داستان از روزگار باستان می گفت
سركشی می فشانم من به یاد مادر ناكام
دریغی دارم از آن روزگاران خوش آغاز
سیه فرجام
هنوز اما
مرا چشم خرد خفته است در خواب گرانباری
دریغا صبح هشیاری
دریغا روز بیداری
كلاغان سیه
این فوج پیش آهنگ شام تار
فراز شهر با آواز ناهنجار
رسیدند آن زمان چون ابر ظلمت بار
زمین رخت عزای خویش می پوشید
زمان ته مانده های نور را در جام خاك خسته می نوشید
فرو افتاده در طشت افق خورشید
میان طشت خون خورشید می جوشید
سیاهی برگ و پر بگشوده پیچك وار بر دیوار می پیچید
شبانگاهان به گل میخ زمان
شولای شوم خویش می آویخت
و بر رخسار گیتی رنگهای قیرگون می ریخت
در این تاریكی مرموز شهر بی تپش مدهوش
چراغ كلبه ها خاموش
در این خاموش شب اما
درون كوره آهنگری یك شعله سوزان بود
لب هر در
به روی كوچه ها آهسته وا می شد
و از دهلیز قلب خانه ها با خوف
سرا پا واژه انسان رها می شد
هزاران سایه كمرنگ
در یك كوچه با هم آشنا می شد
طنین می شد صدا می شد
صدای بی صدایی بود و فرمان اهورایی
درون كوره آهنگری آتش فروزان بود
و بر رخسار كاوه سایه های شعله می رقصید
غبار راه سال و ماه
نشسته در میان جنگل گیسوی مشگین فام
خطوط چین پیشانیش
نشان از كاروان رفته ایام
نهاده پای بر سندان
دژم پژمان
پریشان بود
ستمها بر تن و بر جان او رفته
دلش چون آهنی در كوره بیداد ها تفته
از آن رو كان سیه كردار
خجسته اژدهاك پیر دژ رفتار
آن خونخوار
همواره خون گلگون جوانان وطن می خورد
روان كاوه زاین اندوه می آزرد
اگر چه پیكرش را حسرتی جانكاه می كاهید
درون سینه اش دل ؟
نه
كه خورشید محبت گرم می تابید
به قلبش گر چه اندوه فراوان بود
هنوزش با شكست از گشت سال و ماه
فروغ روشنی بخش امید و شوق
در چشمش نمایان بود
در آن میدان
كنار كارگاه كاوه جنگجو جانباز
فزونی می گرفت آن جمع را هر چند
در آنجا كاوه بر آن جمع جانبازان جنگاور
نگاهی مهربان افكند
اگر چه بیمناك افكند
اگر چه بیمناك از جان یاران بود
همه یاران او بودند
همه یاران با ایمان او بودند
همه در انتظار لحظه فرمان او بودند
و كاوه
مرد آزاده
سكوت خویش را بشكست و این سان گفت
گذشته سالهای سال
كه دلهامان تهی گشته است از آمال
اجاق آرزو ها كور
چراغ عمرمان بی نور
تن و جانمان اسیر بند
به رغم خویشتن تا چند
دهیم از بهر ماران دو كتف اژدهاك پیر
سر فرزند
مرا جز قارن این دلبند
نمانده دیگرم فرزند
اگر در جنگ با دشمن
روان او رود از تن
از آن به تا سر او طعمه ماران دوش
اژدهاك دیو خو گردد
شما را تا به چند آخر
نشستن روز و شب اندوه و غم خوردن
شما را تا به كی باید
در این ظلمت سرا عمری به سر بردن
بپا خیزید
كف دستانتان را قبضه شمشیر می باید
كماندارانتان را در كمانها تیر می باید
شما را عزمی اكنون راسخ و پیگیر می باید
شما را این زمان باید
دلی آگاه
همه با همدگر همراه
نترسیدن ز جان خویش
روان گشتن به سوی دشمن بد كیش
نهادن رو به سوی این دژ دیوان جان آزار
شكستن شیشه نیرنگ
بریدن رشته تزویر
دریدن پرده پندار
اگر مردانه روی آرید و بردارید
از روی زمین از دمشنان آثار
شود بی شك
تن و جانتان ز بند بندگی آزاد دلها شاد
تن از سستی رها سازید
روانها را به مهر اهورمزدا آشنا سایزد
از آن ماست پیروزی
درنگی كاوه كرد
آنگاه با لبخند
نگاهی گرم و گیرا بر گروه مردمان افكند
لبش را پرسشی بشكفت
به گرمی گفت با یاران
دراینجا هست آیا كس
كه با ما نیست هم پیمان ؟
گروهی عزمشان راسخ
كه اكنون جنگ باید كرد
به خون اهرمن شمشیر را گلرنگ باید كرد
و دامان شرف را پاك از هر ننگ باید كرد
گروهی گر چه اندك
در نگهشان ترس و نومیدی هویدا بود
و در رخسارشان اندیشه تردید پیدا بود
زبانشان زهر می پاشید
زهر یاس و بدبینی
بد اندیشی تهی از مهر میهن قلب ناپاكش
صدا سر داد
ای یاران قضای آسما نست این
همانا نیست جز این سرنوشت ما در این كشور
چه خواهد كرد با گفتار خود كاوه
گروهی را به كشتن می دهد این مرد آهنگر
و تو ای كاوه ای بی دانش و تدبیر
نمی دانی مگر كادین اژدهاك پیر
به جان پیمان یاری تا ابد با اهرمن دارد
نگیرد حلقه این بندگی از گوش
تا جان در بدن دارد
نمی دانی مگر كاو آرزومند است
زمین هفت كشور را
ز خون مردمان هفت كشور لعلگون سازد
روان در هفت كشور رود خون سازد
تو را كه نیست غیر از انتقام خون فرزندان
نه در دل آرزویی
نی هوای دیگری در سر
چه می گویی دگر اندیشه ات خام است
تو را اینك سزا لعن است و دشنام است
من اینجا درمیان زیج غمها می نشینم در شبان تار
كه آخر دیر پاشام سیه را هم سرانجام است
در این ماندن
اگر ننگ است اگر نام است
نمی پویم من این ره را
كه آرامش
نه در رزم است
در بزم است و با جام است
سخنها كار خود می كرد
میان جمع موج افتاد
شدند اندیشه ها سرگشته در گردابی از تردید
سپاه یاس در كار تسلط بود
بر امید
چه باید كرد ؟
گروهی گرم این نجوا
كه اكنون نیكتر مردن
از اینسان زندگی با ننگ و بدنامی به سر بردن
گروهی بر سر ایمان خود لرزان
كه آری نیك می گوید
كنون این اژدها ی فتنه در خواب است
نشاید خوابش آشفتن
گروهی كه به كیش آیند و با فیشی روند
آماده رفتن
كه ناگه بانگ گردی از میان انجمن برخاست
جبان خاموش شرمت باد
صدای گرم و گیرایش
شكست اندیشه تردید
كلامش دلپذیر افتاد
سكونی و سكوتی جمع را بگرفت
نفس در تنگنای سینه ها وا ماند
كه این آوای مردانه
ز نو بر آسمان برخاست
جبان خاموش شرمت باد
تو ای خو كرده با بیداد
سحر با خود پیام صبح می آرد
لبان یاوه گو بر بند
كه پیكان نفاق از چاه لبهات می بارد
اگر صد لشكر از دیو و ددان اژدهاك بد كنش با حیله و ترفند
به قصد ما كمین سازند
من و تو ما اگر گردند
بنیادش بر اندازند
هراسی در دل ما نیست
ستمهایی كه بر ما رفت
از این افزون نخواهد شد
دگر كی به شود كشور
اگر اكنون نخواهد شد
اگر می ترسی از پیكار
اگر می ترسی از دیوان جان آزار
را بر جنگ دشمن نیست گر آهنگ
تو و این راه تنهایی
كه آلوده ست با هر ننگ
نوید ما
امید ماست
امید ماست
كه چون صبح بهاری دلكش و زیباست
اگر پیمان
گجسته اژدهاك دیو خو با اهرمن دارد
برای مردم آزاده گر بند و رسن دارد
دلیران را از این دیوان كجا پرواست
نگهدار دلیران وطن مزد است
میان آن گروه خشمگین این گفتگو افتاد
بلی مزد است
نگهدار دلیران وطن مزدای بی همتاست
نفاق افكن
ز شرم و بیم رسوایی گریزان شد
و در خیل سیاهیهای شب
از پیش چشم خشمگین خلق پنهان شد
و مردم باز با ایمان راسختر
ز جان و دل به هم پیوسته
با هم یار می گشتند
به جان آماده پیكار می گشتند
كنار كوره آهنگری كاوه
به سرانگشت خود بستر اشك شوق
آنگه گفت
فری باد و همایون باد
شما را عزم جزم
ای مردم آزاد
به سوی مهر باز آیید
و از آیینه دلها
غبار تیره تردید بزدایید
روانها پاك گردانید
و از جانها نفوذ اهرمن رانید
كه می گوید
قضای آسمان است این و دیگرگون نخواهد شد ؟
قضای آسمانی نیست
اگر مردانه برخیزید
و با دیو ستم جانانه بستیزید
ستمگر خوار و بی مقدار
به پیش عزم مردان و دلیران چون نخواهد شد ؟
نگاه كاوه آنگه چون عقابی بیكران دور را پیمود
دل و جانش در آن دم با اهورا بود
به سوی ‌آسمان دستان فرا آورد
یاران هم چنین كردند
نیایش با خدای عهد و پیمان میترا آورد
خدای عهد و پیمان میترا پشت و پناهم باش
بر این عهد و بر این میثاق
گواهم باش
در این تاریك پر خوف و خطر
خورشید را هم باش
خدای عهد و پیمان میترا دیر است اما زود
مگر سازیم بنیاد ستم نابود
به نیروی خرد از جای بر خیزیم
و با دیو ستم آن سان در ویزیم و
بستیزیم
كه تا از بن
بنای اژدها كی را بر اندازیم
به دست دوستان از پیكر دشمن
سر اندازیم
و طرحی نو در اندازیم
پس آنگه كاوه رویش را
به سوی كوره آهنگری گرداند
زمین با زانوانش آشنا شد
كاوه با مجوا
نیایش را دگر باره چنین بر خواند
به دادار خردمندی
كه بی مثل است و بی مانند
به نور این روشنی بخش دل و جان و جهان سوگند
كه می بندیم امشب از دل و از جان همه پیمان
كه چون مهر فروزان از گریبان افق سر بر كشد تابان
جهانی را ز بند ظلم برهانیم
ز لوث اژدهاك پیر
زمین را پاك گردانیم
سپس برخاست
به نیزه پیش بند چرمی اش افراشت
نگاه او فروغ و فر فرمان داشت
كنون یاران به پا خیزید
و بر پیمان بسته ارج بگزارید
عقاب آسا و بی پروا
به سوی خصم روی آرید
به سوی فتح و پیروزی
به سوی روز بهروزی
زمین و آسمان لرزید
و آن جمعیت انبوه
ز جا جنبید
چونان شیر خشم آگین
یه سان كوره آتشفشان از خشم
جوشان شد
چنان توفان بنیان كن خروشان شد
روانشان شاد
ز بند بندگی آزاد
به سوی بارگاه اژدهاك پیر با فریاد
غضبشان شیر
به مشت اندر فشرده قبضه شمشیر
و در دلشان شرار عقده های سالیان دیر
و د ر بازویشان نیرو
و در چشمانشان آتش
همه بی تاب و بس سر كش
روان گشتند
به سوی فتح و آزادی
به سوی روز بهروز ی
و بر لبها سرود افتخار آمیز پیروزی
به روی سنگفرش كوچه سیل خشم
در قلب شب تاری
چو تندآب بهاری پیش می لغزید
و موج خشم بر می كند و از روی زمین می برد
بنای اژدهاكی را
و می آورد
طربناكی و پاكی را
در آن شب از دل و از جان
به فرمان سپهسالار كاوه مردم ایران
ز دل راندند
نفاق و بندگی و خسته جانی را
و بنشاندند
صفا و صلح و عیش و شادمانی را
نوازش داد باد صبحدم بر قله البرز
درفش كاویانی را
گل خورشید وا می شد
شعاع مهر از خاور
نوید صبحدم میداد
شب تیره سفر می كرد
جهان از خواب بر می خاست
و خورشید جهان افروز
شكوهش می شكست آنگه
خموشی شبانگاه دژم رفتار
و می آراست
عروس صبح را زیبا
وی می پیر است
جهان را از سیاهیهای زشت اهرمن رخسار
زمین را بوسه زد لبهای مهر آسمان آرا
و برق شادمانیها
به هر بوم و بری رخشید
جهان آن روز می خندید
میان شعله های روشن خورشیدی
پیام فتح را با خود از آن ناورد
نسیم صبح می آورد
سمند خسته پای خاطراتم باز می گردید
می دیدم در آن رویا و بیداری
هنوز آرام
كنار بستر من مام
مگر چشم خرد بگشاید و چشم سرم بندد
برایم داستان می گفت
برایم داستان از روزگار باستان می گفت
سركشی می فشانم من به یاد مادر ناكام
دریغی دارم از آن روزگاران خوش آغاز
سیه فرجام
هنوز اما
مرا چشم خرد خفته است در خواب گرانباری
دریغا صبح هشیاری
دریغا روز بیداری

0 دیدگاه ::

ارسال یک نظر