شعر و ادبیات: داستان کوتاه و آموزنده از میخ های روی دیوار

Translate

داستان کوتاه و آموزنده از میخ های روی دیوار




شنیده بودم روزی پدری پسربچه سربه هوایش را صدا کرد و دیوار کوچکی را به او نشان داد و گفت از این پس هر خطایی که کردی یک عدد میخ به این دیوار می کوبی تا یادت باشد چندبار خطا کرده ای ...

از فردای آن روز هر بار پسرک خطایی مرتکب شد پدر میخی به دستش داد تا به دیوار بکوبد ، یک روز صبح پسرک چشمش به دیوار پر از میخ افتاد و در کمال ناباوری دید ظرف چند روز تمام دیوار پر از میخ های خطاهای او شده . شرمنده شد و از پدرش پرسید حالا که دیوار پر از میخ شده چه کاری از دستش برمی آید ؟

پدر کمی مهربان تر شد و پاسخ داد از فردا هر کار خوبی که انجام بدهی می توانی یکی از میخ ها را از جا بکنی . پسرک از فردای آن روز برای جبران خطاها شروع کرد به کارهای خوب تا آنجا که تمام میخ ها از دیوار بیرون کشیده شد . وقتی که پسرک با خوشحالی دیوار خالی از میخ را به پدر نشان داد پدر لبخندی زد و گفت ( آفرین تمام میخ ها را بیرون کشیدی اما نگاه کن پسرم جای تمام میخ ها سوراخ مانده ... )

ما انسانها هربار که بی پروا میخی به روابط خود می کوبیم و به خیالمان که با گذشت زمان و یا جبران آن لحظه ، دردش را فرو خواهیم نشاند غافلیم که شاید ببخشیم و بخشیده شویم اما جای سوراخ ها هرگز پر نمی شوند . شاید هیچ رابطه ای در دنیا بدون زخم نباشد و تمام روابط انسانی این سوراخ های پرنشده را تجربه کرده باشند ، اما زخم ها و سوراخ ها که زیاد و عمیق می شوند بخشیدن و بخشیده شدن هم کمکی به کاستن دردهای یک رابطه زخمی نمی کنند . و چقدر دردناکند آن رابطه های زخمی که هنوز عشق در میانشان بیدار است و جدایی سخت تر! ...
کاش میخ هایمان را خرج دوستدارانمان نمی کردیم!!!

0 دیدگاه ::

ارسال یک نظر