شعر و ادبیات: شعر ارمغان شب از حمید مصدق

Translate

شعر ارمغان شب از حمید مصدق



زندگی چون جمله هایی بود بی پایان
سر بهای داغ
نقطه ای در انتهای سطرهایی مختصر بودند
قلبها با قلبها نا آشنایی داشت
دستها با دستها
بیگانه تر بودند

در شب طولانی سنگین
كورمالان گرچه یاران در سفر بودند
سخت از هم بی خبر بودند
از دورویی های بی پروا
وز نگاه سرد گستاخانه بی شرم این و آن
آن و این در ‌آتش عصیان و خشمی شعله ور بودند
نی امیدی بود
نه نویدی بود
نه به سر شوری
نه در دل اشتیاقی بود
و لبان راز داران
در خطر بودند
دلهره
اندوه
نشئه مرفین ذلت بار
و فساد و شهوت تند جوانی
جلوه گر بودند
در شبی اینگونه جان فرسا
در شبی این گونه ذلت بار
مردم آزاده بیدار
چشم بر راه سحر بودند

0 دیدگاه ::

ارسال یک نظر