شعر و ادبیات: شعر خراب از سهراب سپهری

Translate

شعر خراب از سهراب سپهری



فرسوده پای خود را چششم به راه دور
تا حرف من پذیرد آخر كه: زندگی
رنگ خیال بر رخ تصویر خواب بود.

دل را به رنج هجر سپردم، ولی چه سود،
پایان شام شكوه ام
صبح عتاب بود.


چشمم نخورد آب از این عمر پر شكست:
این خانه را تمامی پی روی آب بود.

پایم خلیده خار بیابان.
جز با گلوی خشك نكوبیده ام به راه.
لیكن كسی، ز راه مددكاری،
دستم اگر گرفت، فریب سراب بود.

خوب زمانه رنگ دوامی به خود ندید:
كندی نهفته داشت شب رنج من به دل،
اما به كار روز نشاطم شتاب بود.

آبادی ام ملول شد از صحبت زوال.
بانگ سرور در دلم افسرد، كز نخست
تصویر جغد زیب تن این خراب بود.

0 دیدگاه ::

ارسال یک نظر