شعر و ادبیات: داستانی کوتاه و فکاهی از نامه یک زندانی

Translate

داستانی کوتاه و فکاهی از نامه یک زندانی



 پیرمرد تنهایی در مزرعه اش زندگی می کرد. او می خواست مزرعه کچالو اش را قلبه کند اما این کار خیلی سختی بود. تنها پسرش که می توانست به او کمک کند در زندان بود ولی چاره ای دیگر نبود تا از او کمک بگیرد. پیرمرد نامه ای برای پسرش نوشت و وضعیت را برای او توضیح داد: پسرعزیزم من حال خوشی ندارم چون امسال با این وضعیت نخواهم توانست کچالو بکارم. ولی در عین حال نمی خواهم این مزرعه را از دست دهم، چون مادرت همیشه زمان کاشت محصول را دوست داشت. من برای کار مزرعه خیلی پیر شده ام. اگر تو اینجا میبودی تمام مشکلات من حل می شد. من می دانم که اگر تو اینجا میبودی مزرعه را برای من قلبه میکردی. دوستدار تو پدر.


زمان زیادی نگذشت تا اینکه پیرمرد نامه را با این مضمون دریافت کرد:

پدر جان، به خاطر خدا مزرعه را قلبه نکن من آنجا اسلحه پنهان کرده ام!! 4 صبح فردا روز 12 نفر از مأموران و افسران پلیس محلی دیده شدند و تمام مزرعه را قلبه کردن بدون اینکه اسلحه ای پیدا کنند. پیرمرد بهت زده نامه دیگری به پسرش نوشت و به او گفت که چه اتفاقی افتاده و می خواهی چه کنی؟ پسرش پاسخ داد: پدر جان برو و کچالو هایت را بکار، این بهترین کاری بود که از اینجا می توانستم برایت انجام دهم!

نتیجه گیری:
هیچ مانعی در دنیا وجود ندارد. اگر شما از اعماق قلبتان تصمیم به انجام کاری بگیرید مسلما می توانید از عهده ی آن بخوبی برآیید. مانع فقط ذهن است! نه این که شما در کجا هستید و آیا انجام کاری حتی در دور دست ها امکان پذیر هست یا نه...!

0 دیدگاه ::

ارسال یک نظر