شعر و ادبیات: شعر آبی خاکستری سياه از حمید مصدق

Translate

شعر آبی خاکستری سياه از حمید مصدق



تو به من خندیدی
و نمی دانستی
من به چه دلهره از باغچه همسایه
سب را دزدیم
باغبان از پی من تند دوید

سیب را دست تو دید
غضب آلوده به من كرد نگاه
سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاك
و تو رفتی و هنوز
سالهاست كه در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تكرار كنان
می دهد آزارم
و من اندیشه كنان غرق این پندارم
كه چرا
خانه كوچك ما سیب نداشت
........................................
در شبان غم تنهایی خویش
عابد چشم سخنگوی تو ام
من در این تاریكی
من در این تیره شب جان فرسا
زائر ظلمت گیسوی توام
گیوسان تو پریشانتر از اندیشه من
گیسوان تو شب بی پایان
جنگل عطر آلود
سكن گیسوی تو
موج دریای خیال
كاش با زورق اندیشه شبی
از یط گیسوی مواج تو من
بوسه زدن بر سر هر موج گذر می كردم
كاش بر این شط مواج سیاه
همه عمر سفر می كردم
من هنوز از اثر عطر نفسهای تو سرشار سرور
گیسوان تو در اندیشه من
گرم رقصی موزون
كاشكی پنجه من
در شب گیسوی پر پیچ تو راهی می جست
چشم من چشمه زاینده اشك
گونه ام بستر رود
كاشكی همچو حبابی بر آب
در نگاه تو رها می شدم از بود و نبود
شب تهی از مهتاب
شب تهی از اختر
ابر خاكستری بی باران پوشانده
آسمان را یك سر
ابر خاكستری بی باران دلگیر است
و سكوت تو پس پرده خاكستری سرد كدورت افسوس سخت دلگیر است
شوق بازآمدن سوی توام هست
اما
تلخی سرد كدورت در تو
پای پوینده را هم بسته
ابر خاكستری بی باران
راه بر مرغ نگاهم بسته
وای باران
باران
شیشه پنجره را باران شست
از دل من اما
چه كسی نقش تو را خواهد شست ؟
آسمان سربی رنگ
من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ
می پرد مرغ نگاهم تا دور
وای باران
باران
پر مرغان نگاهم را شست
خواب رویای فراموشیهاست
خواب را دریابم
كه در آن دولت خاموشیهاست
من شكوفایی گلهای امیدم را در رویاها می بینم
و ندایی كه بع من می گوید
گرچه شب تاریك است
دل قوی دار
سحر نزدیك است
دل من در دل شب
خواب پروانه شدن می بیند
مهر در صبحدمان داس به دست
خرمن خوابی مرا می چیند
آسمانها آبی
پر مرغان صداقت آبی ست
دیده در آینه صبح تو را می بیند
از گریبان تو صبح صادق
می گشاید پر و بال
تو گل سرخ منی
تو گل یاس منی
تو چنان شبنم پاك سحری ؟
نه از آن پاكتری
تو بهاری ؟
نه بهاران از توست
ازتو میگیرد وام
هر بهار این همه زیبایی را
هوس باغ و بهارانم نیست
ای بهین باغ و بهارانم تو
سبزی چشم تو
دریای خیال
پلك بگشا كه به چشمان تو دریابم باز
مزرع سبز تمنایم را
ای تو چشمانت سبز
در من این سبزی هذیان از توست
سبزی چشم تو تخدیرم كرد
حاصل مزرعه سوخته برگم از توست
زندگی از تو و مرگم از توست
سیل سیال نگاه سبزت
همه بنیان وجودم را ویرانه كنان می كاود
من به چشم خیال انگیزت معتادم
و در این راه تباه
عاقبت هستی خود را دادم
آه سرگشتگی ام در پی آن گوهر مقصود چرا
در پی گمشده خود به كجا بشتابم ؟
مرغ آبی اینجاست
در خود گمشده را دریابم
در سحرگاه سر از بالش خوابت بردار
كاروانهای فرومانده خواب از چشمت بیرون كن
باز كن پنجره را
تو اگر باز كنی پنجره را
من نشان خواهم داد
به تو زیبایی را
بگذر از زیور و آراستگی
من تو را با خود تا خانه خود خواهم برد
كه در آن شوكت پیراستگی
چه صفایی دارد
آری از سادگیش
چون تراویدن مهتاب به شب
مهر از آن م یبارد
باز كن پنجره را
من تو را خواهم برد
به عروسی عروسكهای
كودك خواهر خویش
كه در آن مجلس جشن
صحبتی نیست ز دارایی داماد و عروس
صحبت از سادگی و كودكی است
چهره ای نیست عبوس
كودك خواهر من
در شب عروسی عروسكهایش می رقصد
كودك خواهر من
امپراتوری پر وسعت خود را هر روز
شوكتی می بخشد
كودك خواهر من نام تو را می داند
نام تو را می خواند
گل قاصد آیا
با تو این قصه خوش خواهد گفت ؟
باز كن پنجره را
من تو را خواهم برد
به سر زود خروشان حیات
آب این رود به سرچشمه نم یگردد باز
بهتر آنست كه غفلت نكنیم از آغاز
باز كن پنجره را صبح دمید
چه شبی بود و چه فرخنده شبی
آن شب دور كه چون خواب خوش از دیده پرید
كودك قلب من این قصه شاد
از لبان تو شنید
زندگی رویا نیست
زندگی زیبایی ست
می توان
بر درختی تهی از بار زدن پیوندی
می توان در دل این مزرعه خشك و تهی بذری ریخت
می توان
از میان فاصله ها را برداشت
دل من با دل تو
هر دو بیزار از این فاصله هاست
قصه شیرینی ست
كودك چشم من از قصه تو می خوابد
قصه نغز تو از غصه تهی ست
بازهم قصه بگو
تا به آرامش دل
سر به دامان تو بگذارم و در خواب روم
گل به گل سنگ به سنگ این دشت
یادگاران تواند
رفته ای اینك و هر سبزه و سنگ
در تمام در و دشت
سوگواران تواند
در دلم آرزوی آمدنت می میرد
رفته ای اینك اما آیا
باز میگردی ؟
چه تمنای محالی دارم
خنده ام می گیرد
چه شبی بود و چه روزی افسوس
با شبان رازی بود
روزها شوری داشت
ما پرستوها را
از سر شاخه به بانگ هی هی
می پراندیم در آغوش فضا
ما قناریها را
از درون قفس سرد رها می كردیم
آرزو می كردم
دشت سرشار ز سرسبزی رویا ها را
من گمان می كردم
دوستی همچون سروی سر سبز
چار فصلش همه آراستگی ست
من چه می دانستم
هیبت باد زمستانی هست
من چه می دانستم
سبزه می پژمرد از بی آبی
سبزه یخ می زند از سردی دی
من چه می دانستم
دل هر كس دل نیست
قلبها ز آهن و سنگ
قلبها بیخبر از عاطفه اند
از دلم رست گیاهی سر سبز
سر بر آورد درختی شد نیرو بگرفت
برگ بر گردون سود
این گیاه سر سبز
این برآورد درخت اندوه
حاصل مهر تو بود
و چه رویا هایی
كه تبه گشت و گذشت
و چه پیوند صمیمیتها
كه به آسانی یك رشن=ته گسست
چه امیدی چه امید ؟
چه نهالی كه نشاندم من و بی بر گردید
دل من می سوزد
كه قناریها را پر بستند
كه پر پاك پرستوها را بشكستند
و كبوترها را
آه كبوتر ها را
و چه امید عظیمی به عبث انجامید
در میان من و تو فاصله هاست
گاه می اندیشم
می توانی تو به لبخندی این فاصله را برداری
تو توانایی بخشش داری
دستهای تو توانایی آن را دارد
كه مرا
زندگانی بخشد
چشمهای تو به من می بخشد
شور عشق و مستی
و تو چون مصرع شعری زیبا
سطر برجسته ای از زندگی من هستی
دفتر عمر مرا
با وجود تو شكوهی دیگر
رونقی دیگر هست
می توانی تو به من
زندگانی بخشی
یا بگیری از من
آنچه را می بخشی
من به بی سامانی
باد را می مانم
من به سر گردانی
ابر را می مانم
من به آراستگی خندیدم
من ژولیده به آراستگی خندیدم
سنگ طفلی اما
خواب نوشین كبوترها را در لانه می آشفت
قصه بی سر و سامانی من
باد با برگ درختان می گفت
باد با من می گفت
چه تهیدستی مرد
ابر باور می كرد
من در آیینه رخ خود دیدم
و به تو حق دادم
آه می بینم می بینم
تو به اندازه تنهایی من خوشبختی
من به اندازه زیبایی تو غمگینم
چه امید عبثی
من چه دارم كه تو را در خور ؟ هیچ
من چه دارم كه سزاوار تو ؟ هیچ
تو همه هستی من هستی من
تو همه زندگی من هستی
تو چه داری ؟ همه چیز
تو چه كم داری ؟ هیچ
بی تو در میابم
چون چناران كهن
از درون تلخی واریزم را
كاهش جان من این شعر من است
آرزو می كردم
كه تو خواننده شعرم باشی
راستی شعر مرا می خوانی ؟
نه دریغا هرگز
باورم نیست كه خواننده شعرم باشی
كاشكی شعر مرا می خواندی
بی تو من چیستم ؟ ابر اندوه
بی تو سرگردانتر از پژواكم در كوه
گرد بادم در دشت
برگ پاییزم در پنجه باد
بی تو سرگرانتر از نسیم سحرم
از نسیم سحر گردان
بی سر و بی سامان
بی تو اشكم دردم آهم
آشیان برده ز یاد
مرغ درمانده به شب گمراهم
بی تو خاكستر سردم خاموش
نتپد دیگر در سینه من دل با شوق
نه مرا بر لب بانگ شادی
نه خروش
بی تو دیو وحشت
هر زمان می دردم
بی تو احساس من از زندگی بی بنیاد
واندر این دوره بیداد گریها هر دم
كاستن كاهیدن كاهش جانم كم كم
چه كسی خواهد دید
مردنم را بی تو ؟
بی تو مردم مردم
گاه می اندیشم
خبر مرگ مرا با تو چه كس می گوید ؟
آن زمان كه خبر مرگ مرا
از كسی می شنوی روی تو را
كاشكی می دیدم
شانه بالا زدنت را
بی قید
و تكان دادن دستت كه
مهم نیست زیاد
و تكان دادن سر را كه عجیب عاقبت مرد ؟
افسوس
كاشكی می دیدم
من به خود می گویم
چه كسی باور كرد
جنگل جان مرا
آتش عشق تو خاكستر كرد ؟
باد كولی ای باد
تو چه بی رحمانه
شاخ پر برگ درختان را عریان كردی
و جهان را به سموم نفست ویران كردی
باد كولی تو چرا زوزه كشان
همچنان اسبی بگسسته عنان
سم فرو كوبان بر خاك گذشتی همه جا ؟
آن غباری كه بر انگیز اندی
سخت افزون می كرد
تیرگی را در دشت
و شفق این شفق شنگرفی
بوی خون داشت افق خونین بود
كولی باد پریشان دل آشفته صفت
تو مرا بدرقه می كردی هنگام غروب
تو به من می گفتی
صبح پاییز تو نامیمون بود
من سفر می كردم
و در آن تنگ غروب
یاد می كردم از آن تلخی گفتارش در صادق صبح
دل من پر خون بود
در من اینك كوهی
سر بر افراشته از ایمان است
من به هنگام شكوفایی گلها در دشت
باز برمی گردم
و صدا می زنم
آی
باز كن پنجره را
باز كن پنجره را
در بگشا
كه بهاران آمد
كه شكفته گل سرخ
به گلستان آمد
باز كن پنجره را
كه پرستو می شوید در چشمه نور
كه قناری می خواند
خواند آواز سرور
كه بهاران آمد
كه شكفته گل سرخ
به گلستان آمد
سبز برگان درختان همه دنیا را
شنمردیم هنوز
من صدا می زنم
آی
باز كن پنجره باز آمده ام
من پس از رفتنها رفتنها
با چه شور و چه شتاب
در دلم شوق تو
اكنون به نیاز آمده ام
داستانها دارم
از دیاران كه سفر كردم و رفتم بی تو
از دیاران كه گذر كردم و رفتم بی تو
و صبوری مرا
كوه تحسین می كرد
من اگر سوی تو بر می گردم
دست من خالی نیست
كاروانهای محبت با خویش
ارمغان آوردم
من به هنگام شكوفایی گلها در دشت
باز بر خواهم گشت
تو به من می خندی
من صدیا می زنم
آی
باز كن پنجره را
پنجره را می بندی
با من اكنون چه نشستها خاموشیها
با تو اكنون چه فراموشیهاست
چه كسی می خواهد
من و تو ما نشویم
خانه اش ویران باد
من اگر ما نشوم تنهایم
تو اگر ما نشوی خویشتنی
از كجا كه من و تو
شور یكپارچگی را در شرق
باز بر پا نكنیم
از كجا كه من و تو
مشت رسوایان را وا نكنیم
من اگر بر خیزم
تو اگر بر خیزی
همه بر می خیزند
من اگر بنشینم
تو اگر بنشینی
چه كسی بر خیزد ؟
چه كسی با دشمن بستیزد ؟
چه كسی
پنجه در پنجه هر دشمن دون
آویزد
دشتها نام تو را می گویند
كوهها شعر مرا می خوانند
كوه باید شد و ماند
رود باید شد و رفت
دشت باید شد و خواند
در من این جلوه اندوه ز چیست ؟
در تو این قصه پرهیز كه چه؟
در من این شعله عصیان نیاز
در تو دمسردی پاییز كه چه ؟
حرف را باید زد
درد را باید گفت
سخن از مهر من و جور تو نیست
سخن از
متلاشی شدن دوستی است
و عبث بودن پندار سرور آور مهر
آشنایی با شور ؟
و جدایی با درد ؟
نشستن در بهت فراموشی یا غرق غرور ؟
سینه ام آینه ای ست
با غباری از غم
تو به لبخدی از این آینه بزدای غبار
آشیان تهی دست مرا
مرغ دستان تو پر می سازن
آه مگذار كه دستان من آن
اعتمادی مه به دستان تو دارد به فراموشیها بسپارد
آه مگذار كه مرغان سپید دست
دست پر مهر مرا سرد و تهی بگذارد
من چه می گویم آه
با تو اكنون چه فراموشیها
با من اكنون چه نشستنها خاموشیهاست
تو مپندار كه خاموشی من
هست برهان فراموشی من
من اگر بر خیزم
تو اگر بر خیزی
همه بر می خیزند

0 دیدگاه ::

ارسال یک نظر