شعر و ادبیات: داستانی کوتاه و آموزنده از پانصد هزار تومان

Translate

داستانی کوتاه و آموزنده از پانصد هزار تومان



گفت: به 500 هزار تومن نیاز ضروری دارم،
دوستش گفت: نیم ساعتی صبر کن، پیشت می آیم. ....
از نیم ساعت که هیچ یک ساعت ونیم هم گذشت و دوست نیامد،
و هرچه با او تماس میگرفت موبایلش خاموش بود!!! تعجب کرده بود...

احساس کرد دوستش شانه خالی کرده..فرار کرده... بدقولی کرده...
آخه دو ساعت گذشت بازهم موبایلش خاموش بود.
به دوستش این جمله را نوشت: نترس! موبایلت رو روشن کن
با هرکی دوست داری صحبت کن؛ کمکت رو نخواستیم!!!!

ربع ساعتی گذشت... دوستش تماس گرفت، بعد از احوال پرسی گفت:
یه لحظه... یه پیامک برام اومده، اجازه بده بخونم...بعد از خواندن پیامک،
به او گفت: خدا بیامرزدت! من موبایلم رو بخاطر فرار از تو خاموش نکردم...

خاموش کرده بودم چون رفته بودم موبایل رو بفروشم! تا کمکی کرده باشم...
و مقدار پولی که لازم داشتی تهیه کنم...
بقیه پولها رو رفتم موبایل ارزون خریدم تا باهات تماس بگیرم..

افرادی هستند که با رفتار و اخلاقشان تو را در حرج می اندازند
و شرمنده ات می کنند... و افرادی هستند که با اخلاقشان تو را
جرح و زخم می زنند حال آنکه تفاوت در یک نقطه است.....

0 دیدگاه ::

ارسال یک نظر