شعر و ادبیات: تکه هائی از شعرـ آوازهای پيکار از خسرو گلسرخی

Translate

تکه هائی از شعرـ آوازهای پيکار از خسرو گلسرخی



باید تیر دیگری برداشت
باید با گلوله در آمد!
اینکه ؛ اینک قطره قطره قطره
جاری است بر بامهای ناشناس
در معابر بی نام
این خون متلاشی و جوان رفقاست
ای گرمترین آفتاب بر شانه هامان بتاب
ای صمیمی ترین آغاز ای فتنگ
ای وفادار یار باش
برویم فتح کنیم فردا را امروز
اما امروز

می دانی پایگاه کحاست ؟
امروز از کدامین سنگر آتش می شود
ماشه های این صمیمی ترین پیکار
آنجا که تیر عدالت ما
این سگهای نا پاسبان را
در میان آیه های خونین انتقام زوزه برآرد
دیگر از این خاک مگو این دستهامان را بنگر! ما همانیم
ما فتح می کنیم ما فتح می کنیم
باغهای بزرگ بشارت را
با خون و خنجر خفته در خونمان
با آیین گوشت و گلوله و مرگ
و شلیک فریاد مگو بمانیم
در ارتفاع خون دشمن
خشم ما کمانه خواهد کرد
با سرود خشم ما چشمهای گریزان
به طلوعی روشن و خونین
خیره خواهد گشت
اگر می گوئی بگو آن دلاوران در قتلگاه
آخرین تیر عدالت را آیا چگونه
با نفس آخر خود
بر آخرین ماشه های فردا گذاشت غران ؟
آنگاه که مرگ مذبوحانه
بر قامت عزنز او خیمه گذارد
آنگاه که مرگ در هیئتی ناگذیر
بیم هول آور جلاد را پایان داد
اگر می گوئی آن نام دلاور را
آن دستهای قادر عشق را
باید تیر دیگری برداشت
اینکه اینک
قطره
قطره
قطره
جاری است
این خون متلاشی و جوان رفقاست
ای گرمترین آفتاب بر شانه هامان بتاب
ما همان رسولان عریات رنجیم
با آیین گوشت و گلوله و مرگ و شلیک فریاد
ای صمیمی ترین آغاز ای تفنگ
ای وفادار یار باش ما همانیم
می رویم فتح کنیم فردا را
روزی است آن روزی که در آغاز
اجتماع دستهای یکرنگ یاران همدوش
با رودخانه و باد رو به مرگ
می شتابند خیابانهای دلگیر را
روزی است آن روز
که هوا توده ای تیره و روشن است
نور به ظلمت شوریده بام بر بام
کوچه به کوچه پهنه به پهنه
ناگهان می جهد برق
در چشمان خلق خوانخواه
در میان دستهای اهالی این خاک
ناگهان می غرد رعد بر مرگ صد نامرد
و خون تیره شان
......
ما می دانیم روزی است آنروز
که آسمان باغ باز است
و تمام سروهای پریشان جنگل
با داغ مردان عاصی و شهید خویش
باز قامت راست می کنند
و تمامت آن دستهای شهید
آن دستهای قادر عشق آسوده خواهند آرمید
هیچ مگو
فریادها این بار شلیک خواهند گشت
دهکده های بی نام نام های عاصی ما را
پاس خواهند داشت
.......
ما می دانیم ای جنگل مهربان
ای پایگاه مادر
شاخه های بر آراسته ات
پرچم مشت های اجداد ماست
ای جنگل مهربان مثل همیشه بیدار بمان
مشت های من آماده آتش شده است
.....
پدر آرام باش !
مرگ را می بریم با هر چه آرزوست
مثل هیشه پدر بیدار باش
در طلوع آفتاب فردا
پیراهن سرخ تو را من خواهم افراشت
آنها خوب تو را می شناسند
ترا که زمانه بیدادی
آنها هر روز تو را می کشند
می کشن آنها هر روز تو را
آنها هر روز خون تو را پاک می کنند
آنها نمی دانند پیراهن سرخ تو
تن به تن
در میان ما خواهد گشت
پدر آرام باش !
ما تو را امروز با خون می نویسیم
ما تو را هر روز می نویسیم
......
چشم باز کنید چشم باز کنید
او همین جاست او همه جاست
می آید ......
می رود .......
او کنار ما قدم می زند
او کنار ما لعنت می کند
و شلیک او کنار ما پرپر می شود
او برای ما نگران می شود
او برای ما از سر کلاه می گیرد
او برای ما می ستیزد
او کنار ما منتظر است
او می ستیزد او همین جاست
او همه جاست
.....
تو متلاشی نشدی و نخواهی گشت
در میان برج و باروها
خون تو و طایفهء نجیبت
در شهر شرر آتش بیدار بود
شهر در تو سوخت
انوشیروان سوخت همه چیز سوخت
اما تو جاودان و سرفراز ماندی
و باغهای بشارت را ساختی
تو هنوز در نی چوپانی
تو هنوز مرد ایمانی
.....
دوباره دستهای تو
آن دستهای قادر عشق
همسان یک شکوفه یک گل خواهد شکفت
و خورشید خواهی گشت
بر فراز دیوارهای سیاه
همیشه خوش آفتاب همیشه بی غروب
نفرین تو تکرار خواهد گشت
با گوشت و گلوله و مرگ
همسان یک شکوفه ؛ یک گل خواهی شکفت
با پرچم مشت هایت
در میان دیوارهای سیاه نفرین تو بارور خواهد گشت
همسان یک شکوفه ؛یک گل
و تو رشد خواهی کرد
بعد از آن با صفا ؛مهربان نفرین تو تکرار خواهد گشت
با همان واژه با همان فریاد
مثل همیشه بیدار باش
نفرین تو بارور خواهد گشت !

0 دیدگاه ::

ارسال یک نظر