شعر و ادبیات: شعر گفتگوی گلستان و برف از پروين اعتصامى

Translate

شعر گفتگوی گلستان و برف از پروين اعتصامى




به ماه دی، گلستان گفت با برف
که ما را چند حیران می گذاری

بسی باریده‌ای بر گلشن و راغ
چه خواهد بود گر زین پس نباری

بسی گلبن، کفن پوشید از تو
بسی کردی بخوبان سوگواری

شکستی هر چه را، دیگر نپیوست
زدی هر زخم، گشت آن زخم کاری

هزاران غنچه نشکفته بردی
نوید برگ سبزی هم نیاری

چو گستردی بساط دشمنی را
هزاران دوست را کردی فراری

بگفت ای دوست، مهر از کینه بشناس
ز ما ناید بجز تیمارخواری

هزاران راز بود اندر دل خاک
چه کردستیم ما جز رازداری

بهر بی توشه ساز و برگ دادم
نکردم هیچگه ناسازگاری

بهار از دکه‌ی من حله گیرد
شکوفه باشد از من یادگاری

من آموزم درختان کهن را
گهی سرسبزی و گه میوه‌داری

مرا هر سال، گردون می فرستد
به گلزار از پی آموزگاری

چمن یکسر نگارستان شد از من
چرا نقش بد از من می نگاری

به گل گفتم رموز دلفریبی
به بلبل، داستان دوستاری

ز من، گل های نوروزی شب و روز
فرا گیرند درس کامکاری.

0 دیدگاه ::

ارسال یک نظر