شعر و ادبیات: داستان کوتاه و آموزنده از عذاب وجدان

Translate

داستان کوتاه و آموزنده از عذاب وجدان



یه روزی پسری دختری را سرکوچه میبیند و بهش تیکه میندازد یکی از دوستاش میگه میدونی این کی بود ؟!!!!!!!!

میگه نه !!

 میگه این خواهر همون رفیقت بود که تو یه ماه خونشون بودی.


عذاب وجدان میگیره میره خونه رفیقش رفیقش داشت مشروب میخورد به رفیقیش میگه ببخشید من سر کوچه به دختری تیکه انداختم ولی نمدونستم خواهرتو بود !

دوستش پیکشو میبره بالا میگه به سلامتی رفیقی که یه ماه خونمون خورد خوابید ولی خواهرمو نشناخت ...

0 دیدگاه ::

ارسال یک نظر