شعر و ادبیات: داستانی کوتاه و آموزنده از شاهین چنگیز

Translate

داستانی کوتاه و آموزنده از شاهین چنگیز



یك روز چنگیز ودرباریانش برای شكار به جنگل رفتند. هوا خیلی گرم بود وتشنگی داشت چنگیز ویارانش را ازپا درمی آورد.
بعد ازساعتها جستجو جویبار كوچكی دیدند. چنگیز شاهین شكاریش را به زمین گذاشت وجام طلایی را در جویبار زد و خواست آب بنوشد اما شاهین به جام زد و آب بر روی زمین ریخت. برای بار دوم هم همین اتفاق افتاد چنگیز خیلی عصبانی شد و فكر كرد اگر جلوی شاهین رانگیرم ، درباریان خواهندگفت: چنگیز جهانگشا نمی تواند از پس یك شاهین برآید.


پس اینبار باشمشیر به شاهین ضربه ای زد. پس از مرگ شاهین چنگیز مسیر آبرا دنبال كرد و دید كه ماری بسیار سمی در آب مرده و آب مسموم است. او از كشتن شاهین بسیار متاثرگشت .

مجسمه ای طلایی از شاهین ساخت. بر یكی از بالهایش نوشتند:یك دوست همیشه دوست شماست -حتی اگر كارهایش شما را برنجاند-روی بال دیگرش نوشتند: هرعملی كه از روی خشم باشد محكوم به شكست است...

ﺧﺪﺍﯾﺎ ﮐﻤﮏ ﮐﻦ ... ﺩﯾﺮﺗﺮ ﺑﺮﻧﺠﯿﻢ, ﺯﻭﺩﺗﺮ ﺑﺒﺨﺸﯿﻢ ﮐﻤﺘﺮ ﻗﻀﺎﻭﺕ ﮐﻨﯿﻢ ﻭ ﺑﯿﺸﺘﺮ ﻓﺮﺻﺖ ﺑﺪﻫﯿﻢ ...

0 دیدگاه ::

ارسال یک نظر