شعر و ادبیات: شعری زیبا از شاعری ناشناس

Translate

شعری زیبا از شاعری ناشناس



دختر: اخم نکن گوش به عرضم بده
مفت نخواهم ز تو قرضم بده

نیست در این گفته من سوسه ای
گر تو به من قرض دهی بوسه ای

آب بپاش از سر من تا به پا
هست در این کار بسی نکته ها

نازک و تنگ است مرا پیرهن
 تر که شود نیک بچسبد به تن

پست و بلندی همه پیدا شود
آنهچه نهفته است هویدا شود

پسر: شوخ مشو شعبده بازی مکن
پیش میا دست درازی مکن

گر اثری ماند از انگشت تو
باز شود مشت من و مشت تو

ظن نکند در دل جنگی مقام
عشق زنان است بجنگی حرام

گرگ شناسیم و شبانیم ما
حافظ ناموس کسانیم ما

تا که بر این گله بزرگی کنیم
نیست سزاوار که گرگی کنیم

دختر: طفل شو و خسب به دامان من
شیر بنوش از سر پستان من

از سر زلفم طلب مشک کن
با نفس من عرقت خشک کن

دست بکش بر شکم صاف من
بوسه بزن بر دهن ناف من

پسر: خیز و برو دست بدار از سرم
نیز مبر دست به پایین ترم

دختر: با تو توان خوب هم آغوش شد
خوب در آغوش تو بیهوش شد

می گذرد وقت غنیمت شمار
برخور از این سفره بی انتظار

پسر: نمی دانی که ایران است اینجا
حراج عقل و ایمان است اینجا

تو میدانی که هرکس بود بیدار
در ایران می رود آخر سر دار

دختر: جز من و تو هیچکس اینجا که نیست
غصه چه داری و هراست ز چیست

آنکه بود شرم و حیا رهبرش
خلق ربایند کلاه از سرش

پسر: صحبت عشق و هوس امروز بس
منتظران را به لب آمد نفس

جمعه دیگر لب این سنگ و جوی
باد میان من و تو رانده هوی...

0 دیدگاه ::

ارسال یک نظر