شعر و ادبیات: شعری بسیار زیبا از حمید رضا رجایی

Translate

شعری بسیار زیبا از حمید رضا رجایی



حالمان بد نیست ! غم کم می خوریم
کم که نه، هرروز کم کم می خوریم!!

آب می خواهم سرابم می دهند !
عشق می ورزم عذابم می دهند !

خود نمی دانم کجا رفتم به خواب !
از چه بیدارم نکردی آفتاب؟

خنجری بر قلب بیمارم زدند
بیگناهی بودم و دارم زدند !

سنگ را بستند و سگ آزاد شد
یک شبه بیداد آمد ، داد  شد!!

عشق آخر تیشه زد بر ریشه ام
تیشه زد بر ریشه اندیشه ام

عشق اگر این است ، مرتد می شوم
خوب اگر این است ، من بد می شوم

بس کن ای دل نابسامانی بس است‌
کافرم دیگر مسلمانی بس است !

در میان خلق سر در گم شدم
عاقبت آلوده مردم شدم !

بعد از این با بی کسی خو می کنم
هر چه در دل داشتم رو می کنم !!

نیستم از مردم خنجر به دست
بت پرستم بت پرستم بت پرست!!

بت پرستم بت پرستی کار ماست
چشم مستی تحفه بازار ماست !!

درد می بارد چون لب تر می کنم
طالعم شوم است باور می کنم !!

من که با دریا تلاطم کرده ام
راه دریا را چرا گم کرده ام !؟

خسته ام از قصه های شومتان
خسته از همدردی مسمومتان!!

این همه خنجر دل کس خون نشد
این همه لیلی کسی مجنون نشد !

قفل غم بر درب سلولم مزن
من خودم خوش باورم گولم مزن!

من نمی گویم که خاموشم مکن
من نمی گویم فراموشم مکن !

من نمی گویم که با من یار باش‌!
من نمی گویم مرا غمخوار باش !

من نمی گویم ، دگر گفتن بس است
گفتن اما هیچ نشنفتن بس است !!

روزگارت باد شیرین شاد باش!!
دست کم یک شب تو هم فرهاد باش !!

آه ! در شهر شما یاری نبود
قصه هایم را خریداری نبود !

وای ! رسم شهرتان بیداد بود
شهرتان از خون ما آ باد بود !

از در و دیوارتان خون می چکد
خون من فرهاد مجنون می چکد !!

آسمان خالی شد از فریادتان
بیستون در حسرت فرهاد تان !

کوه کندن گر نباشد پیشه ام
بویی از فرهاد دارد تیشه ام !

عشق از من دور و پایم لنگ بود
قیمتش بسیارو دستم تنگ بود !

گر نرفتم هر د و پایم خسته بود
تیشه گر افتاد دستم بسته بود !

هیچ کس دست مرا وا کرد؟ نه!
فکر دست تنگ ما را کرد؟ نه !

هیچ کس از حال ما پرسید ؟ نه!
هیچ کس اندوه ما را دید؟ نه!

هیچ کس اشکی برای ما نریخت
هر که با ما بود از ما می گریخت  !!!

چند روزی هست ، حالم دیدینی است
حال من از این و آن پرسیدنی است

گاه بر روی زمین زل میزنم !
گاه بر حافظ تفال میزنم !

حافظ دیوانه فالم را گرفت !
یک غزل آمد که حالم را گرفت

ما ز یاران چشم یاری داشتیم
خود غلط بود آنچه می پنداشتیم

0 دیدگاه ::

ارسال یک نظر