شعر و ادبیات: داستانی کوتاه و آموزنده از فرزانگی پیری

Translate

داستانی کوتاه و آموزنده از فرزانگی پیری



توكای پیری تكه نانی پیدا كرد، آن را برداشت و به پرواز در آمد. پرندگان جوان این را كه دیدند، به طرفش پریدند تا نان را از او بگیرند.
وقتی توكا متوجه شد كه الان به او حمله می كنند، نان را به دهان ماری انداخت و با خود فكر كرد:



- "وقتی كسی پیر می شود، زندگی را طور دیگری می بیند: غذایم را از دست دادم؛ اما فردا می توانم تكه نان دیگری پیدا كنم. اما اگر اصرار می كردم كه آن را نگه دارم، در وسط آسمان جنگی به پا می كردم؛ پیروز این جنگ، منفور می شد و دیگران خود را آماده می كردند تا با او بجنگند و نفرت قلب پرندگان را می انباشت و این وضعیت می توانست مدت درازی ادامه پیدا كند.

فرزانگی پیری همین است: آگاهی بر این كه باید پیروزی های فوری را فدای فتوحات پایدار كرد."

0 دیدگاه ::

ارسال یک نظر