شعر و ادبیات: چهار شعر کوتاه و زیبا از شاعرانی ناشناس

Translate

چهار شعر کوتاه و زیبا از شاعرانی ناشناس



شبی در کنج میخانه گرفتم تیغ بر دستم
بگفتم خالقا یارب تو فکر کردی که من مستم؟
کجایی تو؟ چه هستی تو؟
چه میخواهی تو از قلبم؟


تو از مستی چه میدانی؟
تو از قلبم چه میجویی؟
تو فرعون را خدا کردی؟
تو شیرین را زفرهادش جدا کردی..
سپردی تیغ برظالم به آن شیطان خونخوارت
تو ظلم را عطا کردی سپس گفتی مشو کافر
تو فکر کردی که من مستم.....!
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
برایت یک بغل گندم
دلی خشنود از مردم

برایت یک بغل مریم
که مست از می شوی هر دم

برایت قدرت آرش
که دشمن را زنی آتش

برایت سفره ای ساده
هر چه خواهی سرسفره

برایت من دعا کردم
شب یلدا شاد باد
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
 من پذیرفتم که عشق افسانه است،
این دل درد آشنا دیوانه است،
میروم شاید فراموشت کنم،
با فراموشی هم آغوشت کنم،
میروم از رفتن من شاد باش،
از عذاب دیدنم آزاد باش،
گرچه تو تنهاتر از ما می روی،
آرزو دارم ولی عاشق شوی، آرزو دارم بفهمی درد را،
تلخی برخورهای سرد را...
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
وقتی که خاکم می کنن ، بهش بگین پیشم نیاد
بگید که رفت مسافرت ، بگین شماره ای نداد

یه جور بگین که آخرش ، از حرفاتون هول نکنه
طاقت ندارم ببینم ، به قبر من نگاه کنه

دونه به دونه عکسا مو بردارید آتیش بزنید
هر چی که خاطره دارم ، برید و از بیخ بکنید

نذارید از اسم منم یه کلمه جا بمونه
نمی خوام هیچ وقت تنمو ، توی گورم بلرزونه

برو آتیش به قلب من نزن ، بذار نگاهت از یادم بره
بذار واسه همیشه قلب من ، چال بشه با من کلی خاطره

0 دیدگاه ::

ارسال یک نظر