شعر و ادبیات: داستان کوتاه و آموزنده از سوگند!

Translate

داستان کوتاه و آموزنده از سوگند!



مردی شترش را گم کرده بود. سوگند خورد که اگر شترش را پیدا کند آن را به یک درهم بفروشد. پس از مدتی شتر پیدا شد.

صاحب شتر برای این که به سوگندش عمل کرده باشد، گربه ای را به گردن شتر بست و آن را به بازار برد و برای فروش عرضه کرد.


شخصی برای خرید پیش آمد و گفت: شتر را به چه قیمتی می فروشی؟ گفت: یک درهم، مشتری که دید قیمت ارزان است، فوری یک درهم به مرد داد که شتر را بخرد،
اما صاحب شتر گفت: شتر را با گربه ای که در گردنش آویزان است می فروشم و قیمت گربه چهار صد درهم است.
مشتری گفت: این شتر چه ارزان است اگر چنین قلاده ای در گردن نداشت!!!

نکته!!
همیشه شگردهایی برای فرار از زیر قول و سوگند وجود دارد. قبل از پذیرش هر قولی، امکانات خود را خوب بررسی کنید!

0 دیدگاه ::

ارسال یک نظر