شعر و ادبیات: داستان کوتاه و فکاهی خدا و پیر زن 99 ساله

Translate

داستان کوتاه و فکاهی خدا و پیر زن 99 ساله



یک خانم 99 ساله حمله ی قلبی داشت و در بیمارستان بستری بود . در اتاق جراحی کم مونده بود مرگ را تجربه کند که خدا رو دید و پرسید: آیا وقت من تمام است؟
خدا گفت:نه شما 43 سال و 2 ماه و 8 روز دیگه عمر می کنید . ... ... ...


بنابراین پس از بهبود یافتن خانم تصمیم گرفت در بیمارستان بماند و عملهای زیر را انجام دهد:
 1- کشیدن پوست صورت
 2- تخلیهء چربیها(لیپو ساکشن)
 3- جمع و جور کردن شکم .

 و صد البته به فکر رنگ کردن موهاش و سفید کردن دندوناش هم بود !!!!

از اونجایی که او زمان بیشتری برای زندگی داشت ا ز این رو او تصمیم گرفت که بتواند بیشترین استفاده را از این موقعیت (زندگی) ببرد. یکی دو ماه بعد ، پس اتمام آخرین عمل زیبایی بعد از مرخص شدن از بیمارستان در حالی که میخواست از خیابون رد بشه با یه ماشین تصادف کرد و کشته شد . !!!

وقتی با خدا روبرو شد او پرسید: من فکر کردم شما فرمودید من 43 سال دیگه فرصت دارم چرا شما مرا از زیر آمبولانس بیرون نکشیدید؟

خدا جواب داد : . . . . . . اِ اِ اِ شما بوووووودی ???? چقدر عوض شدی نشناختمت ... :| :\ :))))))))))

0 دیدگاه ::

ارسال یک نظر