شعر و ادبیات: شعر بابک از مسعود سپند

Translate

شعر بابک از مسعود سپند



دست هایش
بسته بود از پشت
اما مشت
جامه اش از جنس خون و
جام اش از خمخانه زرتشت
خسته تن- جان در خطر- آزرده دل- خاموش
مهر را در سینه مى پرورد
كینه را در خویشتن مى كشت

***

ارغوان دیدگانش
با شفق ها و شقایق هاى میهن
گفتگو مى كرد
تیرباران نگاهش بارگاه معتصم را
زیر و رو مى كرد
دل
به فرمان دلیرى داشت
ترس را
بى آبرو مى كرد

***

اهرمن
از خشم مى لرزید
دژ دل و دژ خو و دژ آهنگ
بانگ زد، با واژه هائى زشت و بى فرهنگ...
اى سگ، اى زندیق
كام ات چیست؟
اى موالى اى عجم
سوداى خام ات چیست؟
پس چرا از ما نمى ترسى؟
پس چرا بر خود نمى لرزى؟

***

بابك اما
رأى دیگر داشت
كشتى ى اندیشه در دریاى دیگر داشت
در نگاهش مرگ آسان مى نمود اما
زندگى در ذهن او معناى دیگر داشت
زیر لب
نجواى دیگر داشت

***

زنده باید بود و شادى كرد
مام بوم خویش را باید نگهبان بود
با پیام راستى
با مردمان بایست رادى كرد
اهرمن فریاد زد
افشین
چه مى گوید؟
و افشین- آه افشین- واى افشین
آن گنهكار پریشان روزگار شرمسار از برگ برگ خونى ى تاریخ
آن همان آكنده از هر گند
آن همان بى ریشه بى پیوند
شرمسار از كرده خود-
سر به زیر افكند

***

اهرمن با تیزخندى گفت
البابك هراسانا؟
و بابك آن گو نستوه
آن ستوه سبلانكوه
آن اسطوره بیگانه با اندوه
آن آئینه دار مزدك و مانى
آن دلخسته از تزویر و نیرنگ مسلمانى
چشم در چشم ستم فریاد زد
بسیار آسانا!!
بار دیگر نعره زد تندیس استبداد
و پژواک خروشش رفت تا ژرفای آذرپاد
که دستش را بزن جلاد
و دژخیم سیه بنیاد...
همان آینه دار مكتب بیداد...
با یك ضربه از پهلو
چنان زد تا كه خون فواره زد از مقطع بازو
تهمدل درهم كشید ابرو
سهمدل خر خنده زد بر او

***

آسمان كى مى برد از یاد
آندمى كه شیون شمشیرها
پیچید در بغداد

***

و بابك- آه بابك- باز هم بابك
تا نبیند اهرمن سرخى ى او را زرد
تا نخواند از نگاهش درد
تا نه پندارد كه پایان یافت این آورد
چهره را
با خون ناب و تابناكش
ارغوانى كرد

***

و آنگاه...
تا نیفتد پیش پاى اهرمن
خود را به پشت انداخت
چشم ها را بست
شهپر اندیشه را واكرد
بال در بال هماى عشق
گشت و گشت و گشت تا جان را
بر فراز كشور جانانه پیدا كرد

***

هر طرف هر سو نگه افكند
یك طرف كورش- سیاوش- كاوه چون خورشید
سوى دیگر رستم و گرد آفرید و آرش و جمشید
و با نورافكن امید
پیرتوس و خیزش یعقوب را هم دید
و دیگر گاه...
بر لبانش خنجر لبخند
چشم در چشم هزاران بابك آزاد یا دربند،
با آسودگى جان باخت

***

او روانش را ز ننگ بندگى پرداخت
تا ز خشت جان پاك خویش
ایران ساخت
ایران ساخت
ایران ساخت

0 دیدگاه ::

ارسال یک نظر