شعر و ادبیات: داستان کوتاه و آموزنده از گلفروشی

Translate

داستان کوتاه و آموزنده از گلفروشی




مرد مقابل گل فروشی ایستاد.او می خواست دسته گلی برای مادرش که در شهر دیگری بود سفارش دهد تا برایش پست شود .. .

وقتی از گل فروشی خارج شد ٬ دختری را دید که در کنار درب نشسته بود وگریه می کرد.

مرد نزدیک دختر رفت و از او پرسید : دختر خوب چرا گریه میکنی ؟

دختر گفت : می خواستم برای مادرم یک شاخه گل بخرم ولی پولم کم است ...

مرد لبخندی زد و گفت : با من بیا٬ من برای تو یک دسته گل خیلی قشنگ می خرم تا آن را به مادرت بدهی...

وقتی از گل فروشی خارج می شدند دختر در حالی که دسته گل را در دستش گرفته بود لبخندی حاکی از خوشحالی و رضایت بر لب داشت.

مرد به دخترک گفت : می خواهی تو را برسانم ؟

دختر گفت نه ، تا قبر مادرم راهی نیست ...!

مرد دیگرنمی توانست چیزی بگوید٬ بغض گلویش را گرفت و دلش شکست...

طاقت نیاورد٬ به گل فروشی برگشت٬ دسته گل را پس گرفت و ۲۰۰ کیلومتر رانندگی کرد تا خودش آن را به دست مادرش هدیه بدهد ...

0 دیدگاه ::

ارسال یک نظر