شعر و ادبیات: داستان کوتاه و آموزنده از حکیم و ملا نصرالدین

Translate

داستان کوتاه و آموزنده از حکیم و ملا نصرالدین



گویند روزی حکیمی با ملانصرالدین قراری داشت تا با هم به مناظره بنشینند. هنگامی که حکیم به خانه ملا رسید، او را در خانه نیافت و بسیار خشمگین شد. تکه گچی برداشت و بر در خانه ملا نوشت؛ نادان ابله! ملا به خانه آمد و نوشته را دید و با شتاب به منزل حکیم رفت و به او گفت: قرارمان را فراموش کرده بودم، مرا ببخشید تا به منزل آمدم و اسم شما را بر در منزل مشاهده کردم، به یاد قرارمان افتادم!

نتیجه اخلاقی: رنجش ما از دیگران به سبب جنبه های حل نشده درون خود ماست. بنابراین، بیشتر اوقات مطالبی را که به عنوان قضاوت یا راهنمایی به دیگران می گوییم، در واقع به خودمان می گوییم. ما نقطه ضعف های خود را به دیگران نسبت می دهیم؛ مطالبی را به دیگران می گوییم که در درون خود ماست. هنگامی که درباره دیگران پیش داوری می کنیم، در حقیقت درباره خود پیش داوری کرده ایم. به علاوه در بسیاری از موارد توصیه هایی که به دیگران می کنیم، نشانه این است که ما به آن توصیه ها نیاز داریم و بخشی از درون ما تشنه این توصیه هاست و آن را می طلبد! در داستان زندگی، خصلت های فرافکنی شده به دیگران، خصلت هایی است که در سایه ما به سر می برند و سایه آن، بخشی از روان است که در اعماق خودآگاهی قرار دارد. تا هنگامی که وجود برخی از جنبه ها را در خود انکار کنید، به این افسانه تحقق می بخشید که سایرین ویژگی هایی دارند که شما ندارید.

0 دیدگاه ::

ارسال یک نظر