شعر و ادبیات: داستان کوتاه و آموزنده هیچ مگو!!

Translate

داستان کوتاه و آموزنده هیچ مگو!!



لقمان حکیم پسر را گفت: امروز طعام مخور و روزه دار، و هر چه بر زبان راندى، بنویس . شبانگاه همه آنچه را که نوشتى، بر من بخوان؛ آن گاه روزه ات را بگشا و طعام خور …

شبانگاه، پسر هر چه نوشته بود، خواند . دیر وقت شد و طعام نتوانست خورد . روزدوم باز هر چه گفته بود، نوشت و تا نوشته را بر خواند، آفتاب روزسوم طلوع کرد و او هیچ طعام نخورد . روز سوم، هیچ نگفت .


شب، پدر از او خواست که کاغذها بیاورد و نوشته ها بخواند.
پسر گفت: امروز هیچ نگفته ام تا برخوانم.
لقمان گفت: پس بیا و از این نان که بر سفره است بخور و بدان که روز قیامت، آنان که کم گفته اند، چنان حال خوشى دارند که اکنون تو دارى !

نکته:
بیش از همه ، روی سخن با ما گروهی است که ادعای دین داری می کنیم!!!
ما وقتی حرفی را بر زبان می آوریم.. در مقابل آن گفته در درگاه خداوند مسئولیم..و مورد باز خواست ادعاهایمان قرار خواهیم گرفت. پس اگر اعتقاد به روز جزا داریم قبل از هر چیز مواظب اظهار نظراتمان نسبت به مردم باشیم!!!

0 دیدگاه ::

ارسال یک نظر