شعر و ادبیات: شعری فکاهی از شاعران دربار سلطان محمود غزنوی

Translate

شعری فکاهی از شاعران دربار سلطان محمود غزنوی



گویند سلطان محمود غزنوی جلوی پلکان قصر ایستاده بود که یکی از شعرای درباری (عوفی) را دید و از او خواست که وقتی سلطان پا به پله اول می‌گذارد مصراعی بگوید که سلطان حکم قتلش را بدهد و وقتی سلطان پا به پله دوم گذاشت مصراع دوم را چنان بگوید که نه تنها اثر مصراع اول را از بین ببرد بلکه شاعر را شایسته پاداشی گران کند و همینطور در ادامه ...

شاعر قبول کرد و سلطان پا به پله اول گذاشت.
شاعرسرود:

سال ها بود که تو را می کردم
همه شب تا به سحرگاه دعا

یاد داری که به من می دادی
درس آزادگی و مهر و وفا

بهر تو راست میکردم همه شب
دست حاجـت به درگــاه دعــا

همه کردند چرا ما نکنیم
وصف روی گل زیبای تو را

تا ته دسته فرو خواهم کرد
خنجر خود به گلوگاه نگاه

تو اگر خم نشوی تو نرود
قد رعنای تو از این درگاه

مادرت خوان کرم بود و بداد از پس و پیش
به یتیمان زر و مال و به فقیران بز و میش

یاد داری که تو را شب به سحر می‌کردم
صد دعا از دل مجروح پریشان احوال

وه که بر پشت تو افتادن و جنبش چه خوشست
کاکل مشک فشان با وزش باد شمال

عوفی خسته اگر بر تو نهد منع مکن
نام عاشق کشی و شیوه آشوب احوال

 دســتمــالـی بـده تـا پــاک کـنـم
عرق خسـتگی از روی شمــا

2 دیدگاه ::

تفکر گفت...

برای سرگرمی و خنده
.
حال چه خوب شد، که دادی تو بما
توی وبلاگ خود این شعر، که بس جالب بود

امید جمشیدی گفت...

آورین.
خیلی جالب بود.

ارسال یک نظر