شعر و ادبیات: شعر مناجات از شهریار

Translate

شعر مناجات از شهریار




شهریار به سال ۱۲۸۵ در روستای خشگناب در بخش قره‌چمن آذربایجان ایران در اطراف تبریز متولد شد. پدرش حاج میر آقا خشگنابی نام داشت که در تبریز وکیل بود. پس از پایان سیکل اول متوسطه در تبریز در سال ۱۳۰۰ برای ادامهٔ تحصیل از تبریز به تهران رفت و در مدرسهٔ دارالفنون (تا ۱۳۰۳) و پس از آن در رشتهٔ پزشکی ادامهٔ تحصیل داد. حدود شش ماه پیش از گرفتن مدرک دکتری «به علل عشقی و ناراحتی خیال و پیش‌آمدهای دیگر» ترک تحصیل کرد (زاهدی ۱۳۳۷، ص ۵۹). پس از سفری چهارساله به خراسان برای کار در ادارهٔ ثبت اسناد مشهد و نیشابور، شهریار به تهران بازگشت و به سال ۱۳۱۵ در بانک کشاورزی استخدام و پس از مدتی به تبریز منتقل شد. وی بعدها به عنوان استاد افتخاری دانشگاه تبریز نیز برگزیده شد.

شهریار پس از انقلاب ۱۳۵۷، شعرهایی در مدح نظام جمهوری اسلامی و مسئولین آن، از جمله روح الله خمینی و سید علی خامنه‌ای و نیز اکبر هاشمی رفسنجانی (انتشار پس از مرگ شهریار)سرود.

شهریار در روزهای آخر عمر به دلیل بیماری در بیمارستان مهر تهران بستری شد و پس از مرگ در ۱۳۶۷، بنا به وصیت خود در مقبرةالشعرا در تبریز دفن شد.

شهریار دو دختر به نام‌های شهرزاد و مریم و یک پسر به نام هادی داشت.

شعر مناجات یکی از اشعار مذهبی شهریار می باشد , که در کتب درسی نیز تدریس می شود.



عـلی ای هـمای رحـمت تـو چـه آیـتی، خـدا را
کـه به مـا سـوا فـکـندی هـمـه سـایـهً هـما را

دل اگـر خـداشـنـاسی هـمـه در رخ عـلی بـیـن
بـه عـلـی شـنـاخـتـم مـن به خـدا قـسم خـدا را

بـه خـدا کـه در دو عـالـم اثـر از فـنـا نـمــانـد
چـو عـلی گـرفـتـه بـاشـد سـرچـشـمـهً بـقـا را

مگـرای صحاب رحمت تو بباری ار نه دوزخ
بـه شـرار قـهـر سـوزد هـمـه جان ما سـوا را

بـرو ای گـدای مـسـکـیـن در خـانه عـلی زن
کـه نـگـیـن پـادشـاهـی دهــد از کــرم گـدا را

بجـز از علی که گوید به پـسر که قـاتـل من
چو اسیـر توسـت اکنون به اسـیـر کـن مـدارا

بـه جـز از عـلی که آرد پسری ابوالعـجایب
کـه عـلـم کـنـد بـه عـالــم شـهــدای کــربـلا را

چو به دوست عهـد بـندد ز مـیـان پـاکـبازان
چـو عـلی که می تـواند که به سـر بـرد وفا را

نه خدا توانمش خواند نه بشر توانمش گفت
مـتـحـیـرم چـه نــامـم شـــه مــلـک لافـتـی را

به دو چشم خونـفشانم هـله ای نسیم رحمت
کـه ز کـوی او غـبـاری بـه مـن آر، تـوتـیـا را

به امـیـد آنکـه شایـد بـرسد به خاک پـایـت
چـه پـیـامـهـا سـپـردم هـمه سـوز دل صـبـا را

چو تویی قضای گردان، به دعای مستمندان
کـه ز جـــان مـا بـگـردان ره آفـت قــضـــا را

چه زنم چو نای هـر دم ز نوای شوق او دم
کـه لـسـان غـیـب خـوشـتـر بـنوازد این نوا را

هـمه شب در این امیدم که نسیم صبحگاهی
بـــه پــیــام آشــنـایـــی بـــنــوازد آشـــنـــا را

ز نـوای مرغ یاحـق بـشـنو کـه در دل شب
غم دل به دوست گفتن چه خوش است شهـریارا

0 دیدگاه ::

ارسال یک نظر