شعر و ادبیات: شعر فکاهی یک سرباز در مورد خدمت سربازی

Translate

شعر فکاهی یک سرباز در مورد خدمت سربازی



خدمت شبیه یک درد اصلاً دوا ندارد
باید معاف باشی، چون او که پا ندارد

وقتی که قورمه‌سبزی بوی چمن گرفته
سرباز یا مریض است یا اشتها ندارد


وقتی غذا ندارد طعمی به‌غیرِ کافور
یک لحظه خواب شیرین گردان ما ندارد

از بس‌که توی پوتین پاها مچاله گشته
سرباز احتیاجی به سنگ‌پا ندارد

آنکادر کل گردان بد نیست، افتضاح است
فرمان ایست، از نو... اصلاً صدا ندارد

از بس به دور پرچم سربازها دویدند
حمام و دستشویی امروز جا ندارد

در دستشوییِ هنگ سرهنگ مار دیده‌ست
گفتم: که می‌می‌ترسم، گفتا: بیا، ندارد

گفتم: جناب سروان، آخر چرا؟ چگونه؟
با یک لگد به من گفت: ارتش چرا ندارد

0 دیدگاه ::

ارسال یک نظر