شعر و ادبیات: چند قطعه از احمد شاملو

Translate

چند قطعه از احمد شاملو



گر بدینسان زیست باید پست
من چه بی شرمم اگر فانوس عمرم را به رسوائی نیاویزم
بر بلند کاج خشک کوچهء بن بست
گر بدینسان زیست باید پاک
من چه ناپاکم اگر ننشانم از ایمان خود چون کوه
یادگاری جاودانه بر , تراز بی بقای خاک


{{{}}}
سلاخی می گریست
به قناری کوچکی دل بسته بود !
{{}}
از رنجی خسته ام که از آن من نیست
بر خاکی نشسته ام که از آن من نیست
با نامی زیسته ام که از آن من نیست
از دردی گریسته ام که از آن من نیست
از لذتی جان گرفته ام که از آن من نیست
به مرگی جان می سپارم که از آن من نیست
{}
خود نه از امید رستم , نی ز غم
وین میان خوش دست و پائی می زنم ...

0 دیدگاه ::

ارسال یک نظر