شعر و ادبیات: شعر ناتمام از احمد شاملو

Translate

شعر ناتمام از احمد شاملو



سالم از سی رفت و غلتک سان دوم
ازسراشیبی کنون سوی عدم

پیش رو می بینمش مرموز و تار
بازوانش باز و جانش بی قرار

جان ز شوق وصل من می لرزدش
آبم و او می گدازد از عطش


جمله تن را باز کرده چون دهان
تا فرو گیرد مرا هم ز آسمان

آنک! آنک! با تن پر درد خویش
چون زنی در اشتیاق مرد خویش

لیک ازو با من چه باشد کاستن ؟
من که ام؟ جز گور سرگردان من

من که ام جز باد و خاری پیش رو ؟
من که ام جز خارو باد از پشت او ؟

من که ام جز وحشت و جرات همه
من که ام جز خاموشی و همهمه ؟

من که ام ؟ جز زشت و زیبا ,خوب و بد
من که ام , جز لحظه هائی در ابد

من که ام جز راه و جز پا توامان
من که ام , جز آب و آتش , جسم و جان ؟

من که ام جز نرمی و سختی به هم
من که ام جز زندگانی ,جز عدم ؟

من که ام , جز پایداری جز گریز ؟
جز لبی خندان و چشمی اشگ ریز

ای دریغ از پای بی پاپوش من
درد بسیار و لب خاموش من

شب سیاه و سرد و ناپیدا سحر
راه پیچاپیچ و تنها رهگذر

گل مگر از شوره من می خواستم ؟
یا مگر آب از لجن می خواستم ؟

بار خود بردیم و بار دیگران
کار خود کردیم و کار دیگران

ای دریغ از آن صفای کودنم
چشم دد فانوس چوپان دیدنم

با تن فرسوده ,پای ریش ریش
خستگان بردم بسی بر دوش خویش

گفتم این نامردمان سفله زاد
لاجرم تنها نخئاهندم گذاشت

لیک تا جانی به تن بشناختند
همچو مردارم به راه انداختند

ای دریغ آن خفت از تن بردنم
پیش جان ازخواری تن مردنم

0 دیدگاه ::

ارسال یک نظر