شعر و ادبیات: شعر سرود از احمد شاملو

Translate

شعر سرود از احمد شاملو



برو مرد بیدار اگر نیست کس
که دل با تو دارد ممان یک نفس!

همه روزگارت به تلخی گذشت
شکر چند جوئی در این تلخ دشت ؟

به بیهوده جستن فرو کاستی
قبا خستگی بر تن آراستی
قبائی همه وصله بر وصله بر
قبائی ز نفرت بر او آستر
همه پایم از خستگی ریش ریش
نه راهی نه ذیروحی از پشت و پیش
نه وقتی که وا گردم از رفته راه
نه بختی که با سر در افتم به چاه
نه بیم و نه امید و ... از پیش و پس
بیابان و خار بیابان و بس !
چه حاصل اگر خامشی بشکنم ؟
که ؛ یاران ,در این دشت , تنها , منم !
گرفتم به بانگی گلو بر درم
که دردم بسوزد چو خاکسترم ؟
گرفتم که تندر فشاندم , چه سود ؟
کز این هیمه نه شعله خیزد نه دود
گرفتم که فریاد بر داشتم
یکی تیغ در جان شب کاشتم
مرا تیغ فریاد , برنده نیست
در مرده آباد که ش زنده نیست
برو مرد بیدار, اگر نیست کس
که دل با تو دارد ممان یک نفس !
بنه خواب اگر خوشتر افتادشان
که آخر دهد رنج ره , یادشان
بهل شب شود چیره تا بنگری
هم از اشگشان سر زند اختری
چو پوسید چون لاش گندیده شب
کویر نفس مرده در گور تب
و امیدی به جا مانده , گر نیز هست
یه سودای عزلت در خانه بست
ببینی که از هول شب , اشک آب
بتوفد چنان کورهء آفتاب
برو مرد بیدار, اگر نیست کس
که دل با تو دارد ممان یک نفس
تو گلجوئی ای مرد و ره پر خس است
شکر خواه را حرف تلخی بس است !
تو گل جوئی ای نفس و ره پر خس است ؛
شکر خواه را , حرف تلخی بس است !

0 دیدگاه ::

ارسال یک نظر