شعر و ادبیات: داستان دو خاطره از ستارخان

Translate

داستان دو خاطره از ستارخان



ستارخان نوشته بود:

من هیچ وقت گریه نمیکنم چون اگه اشک میریختم آذربایجان شکست میخورد
و اگر آذربایجان شکست میخورد ایران زمین میخورد ...اما تو مشروطه دو بار
اون هم تو یه شب اشک ریختم ...

حدود 9 ماه بود تحت فشار بودیم ..بدون غذا .. بدون لباس.. از قرار گاه اومدم بیرون ...چشمم به یک زن افتاد با یه بچه تو بغلش .. دیدم که بچه از بغل مادرش اومد پایین و چهار دست و پا رفت به طرف بوته علف ...علف رو از ریشه درآورد و از شدت گرسنگی شروع کرد خاک ریشه ها رو خوردن ... با خودم گفتم آلان مادر اون بچه به من فحش میده و میگه لعنت به ستارخان که مارو به این روز انداخته...


اما... مادر کودک اومد طرفش و بچش رو بغل کرد و گفت :
عیبی نداره فرزندم ...خاک می خوریم اما خاک نمی دهیم ...
اونجا بود که اشکم در اومد ...

با خودم گفتم باید امشب حمله کنیم ... رفتم و به سربازام گفتم باید امشب حمله کنیم ... یه سردار میخواهم که بره و به باقرخان خبر بده که بعد از نماز صبح حمله میکنیم ...اما بدونید هر کس برود امیدی برای زنده موندنش نیست...

یکی بلند شد و گفت : من میرم !گفتم نه تو زن وبچه داری .. یکی دیگه بلند شد گفتم نه تو مادرت تنها میمونه .... یه نفر بلند شد گفت: من میرم چون من نه زن و بچه دارم نه پدرو مادر ...گفتم باشه .. صبح یه اسب بهش دادم و رفت...
اون سردار جوون رفته بود و خبر داده بود و وقت برگشتن از پشت با تیر زده بودنش ... خودش رو به زور رسونده بود به قرارگاه ... به طبیب گفتم این از سربازهای خوبه منه ...سعی کن حتما معالجش کنی ...
طبیب چند دقیقه بعد با گریه از چادر اومد بیرون و بهم گفت :
سردار !! تو چطور سرداری هستی که هنوز
نفهمیدی سربازت زنه یا مرده ...؟!!!
اونجا بود که فهمیدم اون زن موها شو کوتاه کرده بود و اومده بود تو میدون و وقتی طبیب میخواست معالجه ش کنه به خاطر این که بدنش را لخت نبینه نذاشته بود پیرهنش رو دربیاره ...
دوباره اشکم ریخت...
روحش شاد

0 دیدگاه ::

ارسال یک نظر