شعر و ادبیات: داستان کوتاه و آموزنده از گفتگو با خدا

Translate

داستان کوتاه و آموزنده از گفتگو با خدا



در رویاهایم دیدم که با خدا گفتگو می کنم.

خدا پرسید: پس تو می خواهی با من گفتگو کنی؟ من در پاسخش گفتم: "اگر وقت دارید." خدا خندید: وقت من بی نهایت است...در ذهنت چیست که می خواهی از من بپرسی؟ پرسیدم: "چه چیز بشر شما را سخت متعجب می سازد؟"

خدا پاسخ داد: کودکی شان. اینکه آنها از کودکیشان خسته می شوند، عجله دارند که بزرگ شوند، و بعد دوباره بعد از مدت ها، آرزو می کنند که کودک باشند. اینکه آن ها سلامتی خود را از دست می دهند تا پول به دست بیاورند و بعد پولشان را از دست می دهند تا دوباره سلامتی خود را به دست آورند. اینکه با اظطراب به آینده می نگرندو حال را فراموش می کنند و بنابراین نه در حال، زندگی می کنند و نه در آینده. اینکه آنها به گونه ای زندگی می کنند که گویی هرگز نمی میرند، و به گونه ای میمیرند که گویی هرگز زندگی نکرده اند.


دست های خدا دستانم را گرفت . برای مدتی سکوت کردیم و من دوباره پرسیدم: می خواهی کدام درس های زندگی را بندگانت بیاموزند؟

او گفت: "بیاموزند که آن ها نمی توانند کسی را وادار کنند که عاشقشان باشد، همه ی کاری که آن ها می توانند بکنند این است که اجازه دهند که خودشان دوست داشته باشند. بیاموزند که درست نیست خودشان را با دیگران مقایسه کنند، بیاموزند که فقط چند ثانیه طول می کشد تا زخم های عمیقی در قلب آنان که دوستشان داریم ایجاد کنیم اما سال ها طول می کشد تا آن زخم ها را التیام بخشیم. بیاموزند ثروتمند کسی نیست که بیشترین ها را دارد، کسی است که به کمترین ها نیاز دارد. بیاموزند که آدم هایی هستند که آنها را دوست دارند، فقط نمی دانند که چگونه احساساتشان را نشان دهند. بیاموزند که دو نفر می توانند با هم به یک نقطه نگاه کنند، وآن را متفاوت ببینند. بیاموزند که کافی نیست فقط آنها دیگران را ببخشند، بلکه آن ها باید خود را نیز ببخشند.

من با خصوع گفتم:"از شما به خاطر این گفتگو متشکرم." آیا چیز دیگری هست که دوست دارید بندگانتان بدانند؟

خداوند لبخند زد و گفت: فقط این که بدانند من اینجا هستم،"همیشــه"

0 دیدگاه ::

ارسال یک نظر