شعر و ادبیات: شعر مردن تدریجی از فرخی یزدی

Translate

شعر مردن تدریجی از فرخی یزدی



شب چو در بستم و مست از می نابش کردم
ماه اگر حلقه بدر کوفت جوابش کردم

دیدی آن ترک ختا دشمن جان بود مرا
گر چه عمری به خطا دوست خطابش کردم

منزل مردم بیگانه چو شد مردم چشم
آن قدر گریه نمودم که خرابش کردم

شرح داغ دل پروانه چو گفتم با شمع
آتشی در دلش افکنده و آبش کردم

غرق خون بود و نمی مُرد زحسرت فرهاد
خواندم افسانه شیرین و به خوابش کردم

دل که خونابه ی غم بود و جگر گوشه ی درد
بر سر آتش جور تو کبابش کردم

زندگی کردن من مردن تدریجی بود
آنچه جان کند تنم عمر حسابش کردم

0 دیدگاه ::

ارسال یک نظر