شعر و ادبیات: شعر ای وای مادرم از شهریار

Translate

شعر ای وای مادرم از شهریار


آهسته از بغل پله ها گذشت
در فکر آش و سبزی بیمار  خویش بود

اما گرفته دور و برش هاله ای سیاه
او مرده است و باز پرستار حال ماست

در زندگی ما همه جا وول می خورد
هر كنج خانه صحنه ای از داستان اوست

در ختم خویش هم به سر و كار خویش بود
بیچاره مادرم  هر روز می گذشت از ین زیر پله ها

آهسته تا به هم نزند خواب ناز من
امروز هم گذشت

در باز و بسته شد با پشت خم از این بغل كوچه می رود

چادر نماز فلفلی انداخته به سر

كفش چروك خورده و جوراب وصله دار

او فكر بچه هاست
هر جا شده هویج هم امروز می خرد

بیچاره پیرزن همه برف است كوچه ها

او از میان كلفت و نوكر ز شهر خویش

آمد به جستجوی من و سرنوشت من

آمد چهار طفل دگر هم بزرگ كرد

آمد كه پیت نفت گرفته به زیر بال  هر شب

درآید از در یك خانه ی فقیر

روشن كند چراغ یكی عشق نیمه جان

او را گذشته ایست سزاوار احترام

تبریز ما ! به دور نمای قدیم شهر

در باغ بیشه خانه مردی است با خدا

هر صحن و هر سراچه یكی دادگستری

اینجا به داد ناله مظلوم می رسند

اینجا كفیل خرج موكل بود وكیل

مزد و درآمدش همه صرف رفاه خلق

در باز و سفره ، پهن  بر سفره اش چه گرسنه ها سیر می شوند

یك زن مدیر گردش این چرخ و دستگاه

او مادر من است

انصاف می دهم كه پدر راد مرد بود

با آن همه در آمد سرشارش از حلال

روزی كه مرد روزی یك سال خود نداشت

اما قطار ها ی پر از زاد آخرت

وز پی هنوز قافله های دعای خیر

این مادر از چنان پدری یادگار بود

تنها نه مادر من و درماندگان خیل

او یك چراغ روشن ایل و قبیله بود

خاموش شد دریغ نه او نمرده است می شنوم من صدای او

با بچه ها هنوز سر و كله می زند ناهید لال شو

بیژن برو كنار  كفگیر بی صدا

صفحه2  :دارد برای نا خوش خود آش می پزد

او مرد و در كنار پدر زیر خاك رفت اقوامش آمدند پی سر سلامتی

یك ختم هم گرفته شد و پر بدك نبود

بسیار تسلیت كه به ما عرضه داشتند

لطف شما زیاد

اما ندای قلب به گوشم همیشه گفت :

این حرفها برای تو مادر نمی شود.

پس این که بود ؟ دیشب لحاف رد شده بر روی من كشید

لیوان آب از بغل من كنار زد

در نصفه های شب یك خواب سهمناك و پریدم به حال تب

نزدیك های صبح

او باز زیر پای من اینجا نشسته بود آهسته با خدا

راز و نیاز داشت نه او نمرده است

نه او نمرده است كه من زنده ام هنوز

او زنده است در غم و شعر و خیال من

میراث شاعرانه من هرچه هست از اوست

كانون مهر و ماه مگر می شود خموش آن شیر زن بمیرد ؟ او شهریار زاد

هرگز نمیرد آنكه دلش زنده شد به عشق

او با ترانه های محلی كه می سرود

با قصه های دلكش و زیبا كه یاد داشت



از عهد گاهواره كه بندش كشید و بست

اعصاب من به ساز و نوا كوك كرده بود

او شعر و نغمه در دل و جانم به خنده كاشت

وانگه به اشك های خود آن كشته آب داد

لرزید و برق زد به من آن اهتزاز روح

وز اهتزاز روح گرفتم هوای ناز

تا ساختم برای خود از عشق عالمی

او پنج سال كرد پرستاری مریض

در اشك و خون نشست و پسر را نجات داد

اما پسر چه كرد برای تو ؟ هیچ هیچ

تنها مریض خانه به امید دیگران

یكروز هم خبر كه بیا او تمام كرد

در راه قم به هرچه گذشتم عبوس بود

پیچیده كوه و فحش به من داد و دور شد

صحرا همه خطوط كج و كوله و سیاه

طومار سرنوشت و خبر های سهمگین

دریاچه هم به حال من از دور می گریست

تنها طواف دور ضریح و یكی نماز

یك اشك هم به سوره یاسین من چكید

مادر به خاك رفت

آن شب پدر به خواب من آمد ، صداش كرد

او هم جواب داد یك دود هم گرفت به دور چراغ ماه

معلوم شد كه مادره از دست رفتنی است

اما پدر به غرفه باغی نشسته بود

شاید كه جان او به جهان بلند برد

آنجا كه زندگی ستم و درد و رنج نیست

این هم پسر كه بدرقه اش می كند به گور

یك قطره اشك مزد همه زجر های او

اما خلاص می شود از سر نوشت من

مادر بخواب خوش

منزل مباركت

آینده بود و قصه ی بی مادری من

ناگاه ضجه ای كه به هم زد سكوت مرگ

من می دویدم از وسط قبر ها برون

او بود و سر به ناله بر آورده از مفاك

خود را به ضعف از پی من باز می كشید

دیوانه و رمیده دویدم به ایستگاه

خود را به هم فشرده خزیدم میان جمع

ترسان ز پشت شیشه در آخرین نگاه

باز از آن سفید پوش و همان كوشش و تلاش

چشمان نیمه باز

از من جدا مشو

می آمدیم و كله من گیج و منگ بود

انگار جیوه در دل من آب می كنند

پیچیده صحنه های زمین و زمان به هم

خاموش و خوفناك همه می گریختند

می گشت آسمان که بکوبد به مغز من

دنیا به پیش چشم گنهكار من سیاه

وز هر شكاف و رخنه ماشین غریو باد

یك ناله ضعیف هم از پی دوان دوان

می آمد و به مغز من آهسته می خلید

تنها شدی پسر

باز آمدم به خانه چه حالی نگفتنی

دیدم نشسته مثل همیشه كنار حوض

پیراهن پلید مرا باز شسته بود

انگار خنده كرد ولی دلشكسته بود

بردی مرا به خاك سپردی و آمدی

تنها نمی گذارمت ای بینوا پسر

می خواستم به خنده در آیم ز اشتباه

اما خیال بود

ای وای مادرم

1 دیدگاه ::

hamid reza p.yari گفت...

ey vay madaram yadeshan gerami

ارسال یک نظر