شعر و ادبیات: داستانی کوتاه و آموزنده از درس بده ولی پند مده !!

Translate

داستانی کوتاه و آموزنده از درس بده ولی پند مده !!



در شهر "میانه" نوجوانی باهوش تمام کتابهای استادش را آموخته و چشم بسته آن ها را برای دیگر شاگردان می خواند.
استادش به او گفت به یک شرط می گذارم در امر آموزش دادن مرا کمک کنی.
شاگرد پرسید چه شرطی؟
استاد گفت آموزش بده اما نصیحت مکن.
شاگرد گفت: چرا نصیحت نکنم ؟


استاد پیر گفت: دانش در کتاب هست اما پند آموزی احتیاج به تجربه و زمان دارد که تو آن را نداری زیرا خرد نتیجه باروری دانش و تجربه است.
شاگرد گفت: درس بزرگی به من آموختید، سعی می کنم امر شما را انجام دهم.
گفته می شود سالها گذشت و تا استاد زنده بود آن شاگرد، کسی را اندرز نمی داد.

ارد بزرگ اندیشمند نامدار کشورمان می گوید: سرایش یک بیت درست از زندگی، نیاز به سفری، هفتاد ساله دارد.

اما من خودم راستش اینجوری فکر نمی کنم. لزومی نداره که آدم به کسی پند نده و اگه نتیجه کاری برای آدم مشخصه، بی تفاوت بگذاره و بگذره!! اما چیزی که مهمه اینه که آدم اصرار به کسی نکنه که دیگران با جبر به خواسته هاش و افکارش عمل کنند. گاهی آدمها باید برای رسیدن به تکامل خطاهای خودشون را انجام بدهند و راهشون را خودشون پیدا کنند. اما قهر کردن، تهدید و جبر خصوصا از طرف والدین به بچه ها شون با اصرار بر اینکه اگه حرفمو گوش ندی دیگه فرزند من نیستی!!! اکثر اوقات نتیجه معکوس میده!!
شما در این مورد چی فکر می کنید؟

0 دیدگاه ::

ارسال یک نظر