شعر و ادبیات: شعر رهایی از سیاوش کسرائی

Translate

شعر رهایی از سیاوش کسرائی



19 بهمن سالروز سفر ‌بی‌بازگشت سیاوش کسرائی است. چشم انتظار بازگشت به ایران بود، اهل دوری از ایران نبود و غصه دوری و قصه جدائی چون موریانه وجودش را از درون خورد. قلبش تاب آن همه ناجوانمردی را نیآورد. نه یک ستاره که صدها ستاره را به زمین کشیدند و او نمی خواست مرگ هیچیک از آنها را باور کند. آنقدر، تا خود از پای درآمد و باور را با خود برد.

سیاوش کسرایی با سرودن شعر آرش کمانگیر به تاریخ شاعران حماسی ایران پیوست.
این اینجا شعری را با نام رهایی از وی می آوریم که امیدواریم مورد توجه شما قرار بگیرد.


گفتم : و در آورمت از كار

گفتم بسازمت

بر دارمت ز جای

گفتم تو را تمام كنم این بار

گفتم ز سنگ خفته

شطی كنم شناور در گیسوان تو

پس ساقه سپیده دمان را

بر جای بازوان تو بگذارم

گفتم كه خیرگی كنم و خارا

بشكافم

الماس بركشم برش اندیشه روشنا

در چشم خانه های تو بنشانم

تا قله های سینه گرمت كند طلوع

این سنگ كال را

با تیشه ام بكوبم و بتراشم

چندی به شب كمین كنم و راه شب زنم

مهتاب را بدزدم

مهتاب را به قامت تو پیرهن كنم

آری بپوشمت

باشد كه جاودانگی ات را عیان كنم

ای در شبنم نشسته و بگرفته روز من

ای سنگ سنگ حامله ای سنگ سخت سر

بگذار تا تو را

از تخت بند ظلمت دیرین رها كنم

بگذار ای صبور كه تا بشكنم تو را

بگذار تا برآورمت پربها كنم

0 دیدگاه ::

ارسال یک نظر