شعر و ادبیات: شعری طولانی و بسیار زیبا برای زندانیان سیاسی از شاعری ناشناس

Translate

شعری طولانی و بسیار زیبا برای زندانیان سیاسی از شاعری ناشناس



من اینجا خسته و غمگین
نشسته زیر تیغ مرگ
رخم همرنگ فصلی که
فرو ریزد ز شاخه برگ

من اینجا پای در بندم
چو یک غنچه اسیر خاک
برایم باد می خواند
از این دنیای وحشتناک

برایم باد می خواند
که اینجا مردمان مردند
حدیث مردمی را دوش
به گور قصه ها بردند

به گورستان فرو خفته
نوای شورش و فریاد
و آزادی شود پامال
به زیر چکمه بیداد

و هر آزاد مردی که
درفش داد بر دارد
همادم خنجر دیوان
به پشتش زخم می کارد

به گوشم باد می خواند
کزین ظلمت فراری شو
از این شبهای بی پایان
به سوی نور جاری شو

برو اینجا همه سنگ اند
از این سنگان حذر باید
بسویی بهتر از اینجا
به مردستان سفر باید

به آنجایی سفر باید
که داد خلق بستانند
و گه در بندی بینند
ز رنج بند برهانند

برو آنجا که شاهانش
نگهدار یتیمانند
و مردم با ترشرویی
گدا از در نمی رانند

برایم باد می خواند
حدیث شهریارانی
که ملکی با صفا دارند
به دور از خوف ویرانی

من اما باد در گوشم
دلم درد وطن دارد
به حال مادر میهن
ز چشمم اشک می بارد

برایم باد می گوید
چو گفتی گوش می کردم
کنون چندی نیوشا باش
صدای قلب پر دردم

برایم قصه می گفتی
ز مردستانی آنسوتر
که شاهانش همه عادل
و مردم یک ز یک بهتر

از آنجایی که بندی نیست
برای دست و پا بستن
به کوه و دشت می خوانند
سرود بند بگسستن

من اما با باد می گویم
که آنسوتر غریبم من
به دور از هم دیارانم
شهر غربت نصیب من

من اینجا را وطن دانم
که اینجا ریشه در خاکم
اگر انگور بر شاخم
ولی در گل بن تاکم

اگر آنجا شهد و شیر است و
و در اینجا ظلمت و زندان
من اینجا باز خواهم ماند
کنار رنج هم دردان

گر اینجا دشنه و دار است
جواب داد مظلومان
و گر نان جوی خشکست
تمام قوت محرومان

برایم بهتر از جاییست
که شهد و شکر و قند است
نه حرف از تازیان و زخم
نه از زنجیر و از بند است

من اینجا زخم خواهم خورد
به شلاق جفا کاران
ولی زینجا نخواهم رفت
ز رنج جور جباران

تو هم ای شهر خوب من
که خونم نذر خاکت باد
تحمل کن ، دوام آور
به زیر دشنه جلاد

من اینجا خسته و غمگین
نشسته زیر تیغ مرگ
رخم همرنگ فصلی که
فرو ریزد ز شاخه برگ

ولی این بار در چشمم
فروغی ایزدی تابد
و امیدی ز راه دور
به قلبم راه می یابد

0 دیدگاه ::

ارسال یک نظر