شعر و ادبیات: داستان فکاهی عباس و محمد

Translate

داستان فکاهی عباس و محمد



عباس و محمد هر دو بیمار یک آسایشگاه روانى بودند. یکروز همینطور که در کنار استخر قدم مى زدند عباس ناگهان خود را به قسمت عمیق استخر انداخت و به زیر آب فرو رفت.

محمد فوراً به داخل استخر پرید و خود را در کف استخر به عباس رساند و او را از آب بیرون کشید.

وقتى دکتر آسایشگاه از این اقدام قهرمانانه محمد  آگاه شد، تصمیم گرفت که او را از آسایشگاه مرخص کند.

محمد را صدا زد و به او گفت: من یک خبر خوب و یک خبر بد برایت دارم. خبر خوب این است که مى توانى از آسایشگاه بیرون بروى، زیرا با پریدن در استخر و نجات دادن جان یک بیمار دیگر، قابلیت عقلانى خود را براى واکنش نشان دادن به بحرانها نشان دادى و من به این نتیجه رسیدم که این عمل تو نشانه وجود اراده و تصمیم در توست.

و اما خبر بد…

این که بیمارى که تو از غرق شدن نجاتش دادى بلافاصله بعد از این که از استخر بیرون آمد خود را با کمر بند حوله حمامش دار زده است و متاسفانه وقتى که ما خبر شدیم او مرده بود.

محمد که به دقت به صحبتهاى دکتر گوش مى کرد گفت: او خودش را دار نزد. من آویزونش کردم تا خشک بشه…
حالا من کى مى تونم برم خونه‌مون ؟ :)))

0 دیدگاه ::

ارسال یک نظر