شعر و ادبیات: داستان کوتاه و فکاهی فرهاد جان آروم باش!!

Translate

داستان کوتاه و فکاهی فرهاد جان آروم باش!!



چندی پیش رفته بودم فروشگاه ..

یه پیرمرد با نوه اش اومده بود خرید، پسره هی زِر زٍر می كرد. پیرمرد می گفت: آروم باش فرهاد،

جلوی قفسه ی خوراكی ها، پسره خودشو زد زمین و داد و بیداد ..

پیر مرده گفت: آروم فرهاد جان،


دَم صندوق پسره چرخ دستی رو كشید چنتا از جنسا افتاد رو زمین، پیرمرده باز گفت: فرهاد آروم! تموم شد، دیگه داریم میریم!
من كف بُر شده بودم.

بیرون رفتم بهش گفتم آقا شما خیلی كارت درسته این همه اذیتت كرد فقط بهش گفتی فرهاد آروم باش!

پیرمرده منو نگاه كرد و گفت:

فرهاد اسم مَنه! اون تُخم سگ اسمش سیامكه

0 دیدگاه ::

ارسال یک نظر