شعر و ادبیات: داستان پیر مرد و زن جوان در جنگ

Translate

داستان پیر مرد و زن جوان در جنگ



یک روز یه پیرمرد ایتالیایی نزد کشیشی میره تا به گناهانش اعتراف کنه...

پیرمرد به کشیش میگه پدر ، موقع جنگ یه زن خوشگل بود که اومد به خونه من و ازم خواست تا در برابر نازیها ازش محافظت کنم . پس من هم تو شیروونی خونم قایمش کردم .

کشیش میگه : تو کار شگفت انگیزی کردی فرزندم .دلیلی برای اعتراف نیست.


پیرمرد میگه : اما موضوع فقط این نیست.اون زن دینشو از طریق جنسی به من ادا کرد و شبها با من میخوابید .

کشیش میگه : خب .... هردوتون گناه کارین اما جنگ همه مارو گناهکار ساخت... پس مشکلی نیست و تو بخشیده میشی فرزندم .

پیرمرد میگه : خب ممنونم پدر ، خیالم خیلی راحت شد ، ولی یه سوال دیگه دارم پدر، باید بهش میگفتم که جنگ تموم شده؟

0 دیدگاه ::

ارسال یک نظر