شعر و ادبیات: داستان بابک زنجانی

Translate

داستان بابک زنجانی




یک نفر مریض میشه میره پیش یک دکتر سنتی اون هم تجویز میکنه که باید بره مرده شور خونه مثل یک مرده حسابی بشورنش تا خوب بشه اون هم میره مرده شور خونه یک پولی به مرده شور میده راضیش میکنه بشورتش.


 مرده شورم میگه روی سنگ مرده شور خونه بخوابه تامرده ای رو که روی سنگ دیگه ای خوابیده بشوره بعد نوبت اون بشه مرده شوره بعد از تموم شدن کارش بامرده اومد بشوره اونم گفت من نمیخوام با اون لیف من و بشوری مرده شورم گفت پس همین جا بخواب من برم لیف نو بیارم اون که رفت صاحب های مرده میان تو که مردشون و تحویل بگیرن می بینن مرده شور نیست میگن مرده شور کو اون یارو هم میگه همین جاست رفته یک لیف نو بیاره من رو بشوره.

 یهو همون که سوال کرده بود در جا سکته میکنه میمیره چند نفر هم حین فرا ر می خورن زمین سرو کله شون داغون میشه خلاصه همه حین در رفتن کله پا میشن غوغایی به پا میشه اون یارو هم یواشکی فرار میکنه این هام تا اومدن بابک زنجانی رو بشورن تو ترکیه چه ولوله ای شد احتمالا این داستان سر دراز داره.

0 دیدگاه ::

ارسال یک نظر