شعر و ادبیات: داستانی کوتاه و آموزنده از آزمایش در آکواریوم ماهی

Translate

داستانی کوتاه و آموزنده از آزمایش در آکواریوم ماهی



یک دانشمند آزمایش جالبی انجام داد. او یک آکواریم شیشه ای ساخت و اونو با یک دیوار شیشه ای دو قسمت کرد.

تو یه قسمت ماهی بزرگتر را انداخت و در قسمت دیگه یه ماهی کوچیکتر. ماهی کوچیکه تنها غذای ماهی بزرگتر بود و دانشمند به اون غذای دیگه ای نمی داد...

اون برای خوردن ماهی کوچیکه بارها و بارها به طرفش حمله می کرد، اما هر بار به یه دیوار نامرئی می خورد. همون دیوار شیشه ای که اونو از غذای مورد علاقه اش جدا می کرد.


بالاخره بعد از مدتی از حمله به ماهی کوچیک منصرف شد. او باور کرده بود که رفتن به اون طرف آکواریم و خوردن ماهی کوچیکه غیر ممکنه.

دانشمند شیشه وسط را برداشت و راه ماهی بزرگه را باز کرد... اما ماهی بزرگ تا وقتی ماهی کوچیکه خودش نیامد طرفش، هرگز به سمت ماهی کوچک حمله نکرد.

می دانید چرا؟

اون دیوار شیشه ای دیگه وجود نداشت، اما ماهی بزرگه تو ذهنش یه دیوار شیشه ای ساخته بود.

یه دیوار که شکستنش از شکستن هر دیوار واقعی سخت تر بود اون دیوار باور خودش بود...

باورش به محدودیت...

باورش به ناتوانی...

0 دیدگاه ::

ارسال یک نظر