شعر و ادبیات: نامه ای افشاگرانه از زندان اوین! طنز

Translate

نامه ای افشاگرانه از زندان اوین! طنز




حسن جون سلام.

امروز روز شنبه است و من این نامه رو از زندان اوین برات می نویسم.

لابد تعجب می کنی که چطور اجازه دادن که از زندان اوین واسه تو که در بلژیک هستی نامه بنویسم.

خوب همینه دیگه. شماها تحت تاثیر منافقین و غربی ها و مخالفین نظام هستین که این فکرا رو می کنین.

فکر می کنی اینجا از صبح تا شب مارو شلاق می زنن.



 نه جونم! 

آزادی که ما اینجا داریم تو هیچ کشوری نیس.

اما اینکه چطور شد به یاد تو افتادم، راسش دیروز مرخصی بودم.

آخه هرهفته باید بریم مرخصی.

اجباریه.

مخارجمونم به حساب زندونه.

اول صبح گفتم سری بزنم به جمال.


 ناکس وضعش خیلی خوبه.

اون چن سالی که توی اوین بود، درس کامپیوتر خوند و فوق لیسانسش رو همینجا توی اوین گرفت.

اگه زندونی نشده بود معلوم نبود اصلا بتونه دانشگاه بره.

همینجا خورد و خوابید و آخر هفته شم رفت خونه شون مرخصی.

از سال دوم بهش گفتن آزاده و  میتونه بره خونه اما خودش قبول نکرد.

ننه ش گفته بود اگه از زندون درای و هنوز فوق لیسانس نشده باشی شیرمو حلالت نمی کنم.


 آخه پسر همسایه شون تو زندون دکتر شده بود.

جمالم با هر کلکی بود، شایدم به بهانه اینکه می خواد اسلام رو بهتر بشناسه، موند تا درسش تموم شد. 

بعدشم که معلوم شده بود که بیخودی افتاده بوده زندون و توی اون تظاهرات چندسال پیش که دستگیرش کرده بودن، فقط به خاطر مخالفت با فحش دادن روزنومه ها به ولایت فقیه شرکت کرده بوده و با آزادی لباس پوشیدن زنا مخالف نیست، دادستانی قرار شد بهش غرامت بده.

 اینه که یک ماشین و یه سرمایه بهش دادن که باهاش یه شرکت کامپیوتری راه انداخته و چندتا سایت اینترنت داره.

منم رفته بودم هم حالش رو بپرسم و هم توی اینترت ببینم که ایرانیای خارج کشور چی میگن.

همونجا بود که عکس تو رو هم توی پناهجوهای بلژیک دیدم که می خوان برشون گردونن.

واسه همینم گفتم بهت نامه بنویسم شاید از خر شیطون پیاده شی و قبول کنی که گوش به تبلیغات دشمنای جمهوری اسلامی ندی.


 توی هیچ کشوری به اندازه اینجا آزادی نیست.

همونطور که قاضی مرتضوی گفت، ما به اونچه که توی زندونامون میگذره، مخصوصا زندون اوین افتخار می کنیم.

حسن جون یه دفه هم که شده به حرف این داداش کوچیکت گوش کن و به حرفای قاضی مرتضوی اطمینان کن.

اصلا به قیافش می خوره که خالی بند و بچه پررو و از این جور چیزا باشه؟

از خود آیت اله شاهرودی هم مقدس تره. نور از چهرش می باره.

تو نمیری حسن، کار رعایت حقوق بشر اینجا به جایی کشیده که توی اوین حالا دیگه بازجوها و زندون بانا هستن که همیشه مظلومن و زیر فشارن نه زندونیا.

 دریغ از یه شلاق یا یه دست بند قپونی.

همین هفته قبل می گفتن که یه زندونی موقع بازجویی به دوتا بازجو تجاوز کرده و بعدش یکیشون که موقع درگیری خیلی تقلا کرده بوده سرش خورده بود به دیوار و ضربه مغزی شده بود.

 اما همین قاضی مرتضوی چون مطمئن نبوده که اون دوتا بازجو راسشو میگن، با اینکه یکیشون در اثر همون ضربه مغزی کارش به بیمارستان کشیده، بازم چون هیچ شاهد دیگه ای اونجا نبوده حق رو به زندونی داده و قراره بهش غرامت بدن.

اینجا بازجوا از ترس زندونیا جرات ندارن تنهایی توی محوطه زندون راه برن.

تو این سلول بغلی ما، البته سلول که چه عرض کنم، از اطاقای هتل هیلتون هم شیک تره. تلویزیون رنگی با آنتن ماهواره، یخچال پراز میوه فصل و نوشابه و هرچی دلت بخواد، تختخواب دو نفره، دستگاه تهویه مطبوع، یه کامپیوتر که بیست و چهارساعته وصله به اینترنت، حموم و دستشویی اختصاصی و خلاصه ش هرچی بگم کم گفتم. 

آدم دلش میخواد تا آخر عمرش همینجا زندونی باشه. آره تو همین به اصطلاح سلول انفرادی یه پسره س که الان سه روزه که اعتصاب غذا کرده. حالا داستان اعتصاب غذاشو بعدا برات میگم.

اما قصه دستگیریش اینجوری بوده که داشته توی خیابون با یه دختره که روسری سرش نبوده و از این لباسای اجق وجق خارجکی پوشیده بوده می رفته.

یکی از این بسیجی های امر به معروفی میره جلو و اولش سلام می کنه و بعدش بهش میگی برادر این خواهر کیه. میگه به توچه بزمجه.

 این گرل فرندمه.

بسیجیه میگه یعنی بزته؟

پسره می زنه زیر خنده و میگه هم بزمه و هم متمه. به تو چه مربوطه پفیوز؟.

 بسیجیه اصلا ناراحت نمیشه و با احترام میگه آخه برادر چون ممکنه که لات و لوتا نفهمن که این خواهر بزته و مزاحمتون بشن و بهتون متلک بگن بهتره که دست همدیگرو بگیرید و موقع راه رفتن شونه هاتونو بهم بچسبونین.

پسره عصبانی میشه و هرچی فحش بلد بوده نثار اون جمهوری اسلامی می کنه که نتونه جلوی چندتا لات و لوتو بگیره که مزاحم مردم نشن. بعدشم می زنه زیر گوش بسیجیه.

گشت پاسدارا می رسه و اشتباها طرف رو می گیرن و میارنش اینجا.

تا حالا ده دفه خود قاضی مرتضوی رفته ازش معذرت خواهی کرده و گفته بسیجی گه خورده که از شما پرسیده با اون خانم محترم چه نسبتی دارید.

چوب توی آستینش می کنیم. اما پسره گفته باید رئیس جمهور و نماینده ولایت فقیه بیان ازش معذرت بخوان.

واسه همینم اعتصاب غذا کرده. دختره روهم آوردن که تو سلول مواظب پسره باشه که تنهایی اذیتش نکنه.

 امروز نماینده رئیس جمهور اومده بهش گفتن که بابا از خر شیطون پیاده شو.

 رئیس جمهور رفته به خارج کشور تا چهار روز دیگه برمیگرده اونوقت میاد ازت معذرت خواهی می کنه.

 اما یارو قبول نکرده. یه تیم پزشکی از صبح اومده جلوی سلول طرف مستقر شده و دائم قلبشو چک می کنن و فشارخونشو می گیرن مبادا ناراحتی براش پیش بیاد.

اونوقت شماها اونجا هزار بلا سر خودتون میارین که بهتون پناهندگی بدن و برتون نگردونن.

مطمئن باشید اگه برگردید خود خامنه ای با یه دسته گل میاد فرودگاه به استقبالتون.

حرفای قاضی مرتضوی و آیت اله شاهرودی رو دستکم نگیر پسر. دنیا باید بیاد یاد بگیره که با زندونی سیاسی چطور باید رفتار کرد.

حالا نگو این غربیا زندونی سیاسی ندارن.

اگه ندارن پس اونا با مخالفای دولتشون و اونایی  که به شاه و ملکه و ولی فقیه و رئیس جمهور و وزیر و وکیل و امام جمعه و رئیس کمیته و پاسدار و بسیجی و بغال حزب اللهی شون فحش میدن یا متلک می گن یا با دانشجوایی که الکی واسه خرابی غذا و نبودن آب توی دستشوئی تظاهرات می کنن چیکار می کنن.

یعنی نمیندازنشون زندون. چاخان نکن پسر. اینجوری که  سنگ رو سنگ بند نمیشه. مملکت باهاس قانون داشته باشه. دیگه ازت خداحافظی می کنم.

واسم نامه بنویس و به آدرس زندون اوین بفرس. فعلا که خیال ندارم به این زودیا از زندون آزاد بشم. تازه می خوام بزنم تو گوش نگهبان تا ببرنم انفرادی. دوس دارم یه مدت رو تخت دونفره بخوابم. قربون تو . ناصر

0 دیدگاه ::

ارسال یک نظر