شعر و ادبیات: شعر زن در زندان طلا از سیمین بهبهانی

Translate

شعر زن در زندان طلا از سیمین بهبهانی




مرا زین چهره ی خندان مبینید
كه دل در سینه ام دریای خون است

به كس این چشم پر نازم نگوید
كه حال این دل غمدیده چون است

اگر هر شب میان بزم خوبان
به سان مه میان اخترانم

به گاه جلو و پاكوبی و ناز
اگر رشك آفرین دیگرانم

اگر زیبایی و خوشبویی و لطف
چو دست من ،‌ گل مریم ندارد

اگر این ناخن رنگین و زیبا
ز مرجان دلفریبی كم ندارد

اگر این سینه ی مرمرتراشم
به گوهرهای خود قیمت فزوده

اگر این پیكر سیمین پر موج
به روی پرنیان بستر ، غنوده

اگر بالای زیبای بلندم
به بالا پوش خز ، بس دلفریب است

میان سینه ی تنگم ، دلی هست
كه از هر گونه شادی بی نصیب است

مرا عار ‌آید از كاخی كهدر آن
نه آزادی نه استقلال دارم

مرا این عیش ، از اندوه خلق است
ولی آوخ زبانی لال دارم

نه تنها مركب و كاخ توانگر
میان دیگران ممتاز باید

زن اشراف  هم ملك است و این ملك
ظریف  و دلكش و طناز باید

مرا خواهد اگر همبستر من
دمادم با تجمل آشناتر

مپندار ای زن عامی مپندار
مرا از مركب او پربهاتر

چه حاصل زین همه سرهای حرمت
كه پیش پای كبر من گذارند ؟

كه او فردا گرم از خود براند
مرا پاس پشیزی هم ندارند

لبم را بسته اند اندیشه ام نیست
كه زرین قفل او یا آهنین است

نگوید مرغك افتاده در دام
كه بند پای من ، ابریشمین است

مرا حسرت به بخت آن زن آید
كه مردی رنجبر همبستر اوست

چننین زن ، زرخرید شوی خود نیست
كه همكار و شریك و همسر اوست

تو ، ای زن ای زن جوینده ی راه
چراغی هم به راه من فراگیر

نیم بیگانه ، من هم دردمندم
دمی هم دست لرزان مرا گیر

0 دیدگاه ::

ارسال یک نظر