شعر و ادبیات: شعر اهل ایرانم من از ابراهیم نبوی

Translate

شعر اهل ایرانم من از ابراهیم نبوی





اهل ایرانم من
روزگارم بد نیست
سفره نفتی دارم
بشکه ای هست نود
از نود رفته به بالا
نرسیده است به صد

خرده هوشی دارم
از میان همه هفتاد و دو میلیون آدم
هاله نوری را من
برگزیدم یک دم
هوش من کافی نیست؟

سر سوزن ذوقی دارم من
شاعرم مولوی است
تازگی می گویند
مولوی ترک شده
یا عرب بود از بیخ
شایدم اهل مونیخ
گفته شد ایشان رفته سفری استانبول

پسر خاله من، کورش جان
- که توی خانه به او سید حسن می گوئیم-
رفته دنبال حقیقت آن جا
رفته دنبالش تا آنتالیا
فیلم هایی دیده است
پر از ابرام تاتلیس، سی بل جان
من شنیدم که پسرخاله من
زیر باران با چیزخوابیده است
و چنان شد که چنین چائیده است
گفته او در سفرش
یک شب از ساعت هشت
تا سحرگاه دگر
توی دیسکو یه کمی رقصیده است
سفری رفته سوی مولانا
- ای برادر! عرفان واقعا سختیده است!

اهل ایرانم من
دوستانی دارم دانشجو
دوستانی بهتر از آب روان
همه شان نابغه اند
یکی از آنها در بند 3 است
آن یکی رفته به بند علما
است که عجب جای خوشی است
ده قدم مانده به سیصد
توی زندان اوین
دوستانم همه شان عالی و خوب
همه شان خوب ترین
هفته ای چند نفر
امتحان می گردند
توی زندان اوین
امتحان کتبی
با دو چشم بسته
و سووالات زیاد
عمه و دائی و خاله همه را باید گفت
همه را باید برکاغذ اقرار نمود
هر چه را بود و نبود

من چماقی دیدم راست ترین
راست می گفت به من
راست افراطی بود
ظاهرا چپ می زد
ولی افسوس
که با راست ترین های جهان
گپ می زد
راست هایی همه چپ
چپ هایی همه لوچ
وعده هایی سر سفره پرنفت
دو سه تا توخالی
شش تا پوچ

من قطاری دیدم
اورانیوم می برد
و چه خالی می رفت
سرعتش بود چو باد
دنده اش کنده و بی ترمز بود
او غنی سازی را می فرمود
و فقیران را افزود زیاد

اهل ایرانم من
نام من هاله نور
قبله ام آفریقاست
من نمازم را می خوانم در اشتوتگارت
و وضویم را در بحر خزر می گیرم
بعد از اجلاس اخیر
نفت آن کم شده است
گازهایی چه زیاد
پول هایی که همه رفته به باد
توی لبنان و کاراکاس و چاد

روزهای عالی
وعده های خالی
مشکلات مالی

نازلی احساس( معصومه مستشار سابق)

0 دیدگاه ::

ارسال یک نظر