شعر و ادبیات: شعر قصه مون از مریم حیدرزاده

Translate

شعر قصه مون از مریم حیدرزاده



دل من روی زمینه دل تو تو آسمونه
انقدر دوست دارم من که فقط خدا میدونه

بیا یه عهدی ببندیم ببینیم کدوم یک از ما
تا ته جاده دنیا بر سر عهدش میمونه


بعضی قلبا بی ستارن یه ستاره هم ندارن
شایدم ستاره هاشون مثه ما تو کهکشونه

برجای غرور بلندن که دارن به ما میخندن
کاش با هم بریم یه جا که بر خلاف شهرمونه

یادمه پرسیدم از تو که می شه با هم بمونیم؟
گفتی این دست ما نیست بذارش پای زمونه

چه بباری چه بتابی چه بخندی چه بخوابی
عزیزم چه فرقی داره واسه اون که شد دیوونه

نکنه بری یه روزی با یه قایق از کنارم
واسه دلم نذاری نه اشاره نه نشونه

می دونم یه جای این عشق خستگی کار می ده دستت
مرغ عشقمون رو آخر می کنی بی آشیونه

من نمی دونم چی می شه نمی شه بگذرم از تو
شاید اون موقع ببارم تا شاید بیای به خونه

خلاصه فقط می خواستم قصمون رو گفته باشم
می دونم که آخر عشق با خدای مهربونه

دل من فکراشو کرده که صبور و با وفا شد
کاش دل تو هم صبور شه این روزا اگر بتونه

دیگه حرفی نیست عزیزم بجز اشکی که میریزم
کاش بپرسی راز عشق و از گلای ناز پونه

0 دیدگاه ::

ارسال یک نظر